از مال جهان ز کهنه و نو
دارم پسري به نام خسرو
هر چند که سال او چهار است
پيداست که طفل هوشيار است
در ديده ي من چنين نمايد
بر ديده ي غير تا چه آيد
هر چند که طفل، زشت باشد
در چشم پدر، بهشت باشد
هان اي پسر عزيز دلبند
بشنو ز پدر نصيحتي چند
زين گفته سعادت تو جويم
پس ياد بگير هر چه گويم
مي باش به عمر خود سحر خيز
وز خواب سحرگهان بپرهيز
اندر نفس سحر نشاطي ست
کان را با روح ارتباطي ست
درياب سحر، کنار جو را
پاکيزه بشوي دست و رو را
صابونت اگر بود ميسر
بر شستن دست و رو چه بهتر
با حوله ي پاک، خشک کن رو
پس شانه بزن به موي و ابرو
کن پاک و تميز گوش و گردن
کاين کار ضرورت است کردن
تا آن که به پهلويت نشينند
چرک گل و گوش تو نبينند
در پاکي دست کوش کز دست
دانند تو را چه مرتبت هست
چرکين مگذار بيخ دندان
کان، وقت سخن شود نمايان
در آينه خويش را نظر کن
پاکيزه لباس خود به برکن
از نرم و خشن هر آنچه پوشي
باشد که به پاکي اش بکوشي
گر جامه گليم يا که ديباست
چون پاک و تميز بود، زيباست
دندان بر کس خلال منماي
ناخن بر اين و آن مپيراي
در بزم چنان دهن مدران
که ت قعر دهان شود نمايان
چون بر سر سفره اي نشستي
زنهار مکن دراز دستي
زان کاسه بخور که پيش دست است
بر کاسه ي ديگري مبر دست
با مادر خويش مهربان باش
آماده ي خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را
از گفته ي او مپيچ سر را
چون اين دو شوند از تو خرسند
خرسند شود ز تو خداوند
در کوچه چو مي روي به مکتب
معقول گذر کن و مؤدب
چون با ادب و تميز باشي
پيش همه کس عزيز باشي
در مدرسه ساکت و متين شو
بيهوده مگوي و ياوه مشنو
اندر سر درس، گوش مي باش
باهوش و سخن نيوش مي باش
مي کوش که هر چه گويد استاد
گيري همه را به چابکي ياد
کم گوي و مگوي هر چه داني
لب دوخته دار تا تواني
بس سر که فتاده ي زبان است
با يک نقطه، زبان زيان است
آن قدر رواست گفتن آن
کآيد ضرر از نهفتن آن
نادان به سر زبان نهد دل
در قلب بود زبان عاقل
اندر وسط کلام مردم
لب باز مکن تو بر تکلم
زنهار مگو سخن به جز راست
هر چند تو را در آن ضررهاست
گفتار دروغ را اثر نيست
چيزي ز دروغ زشت تر نيست
تا پيشه ي توست راستگويي
هرگز نبري سياه رويي
از خجلت شرمش ار شود فاش
ياد آر و دگر دروغ متراش
چون خوي کند زبان به دشنام
آن به که بريده باد از کام
از عيب کسان زبان فرو بند
عيبش به زبان خويش مپسند
زنهار مده بدان به خود راه
کز مونس بد نعوذ بالله
در صحبت سفله چون در آيي
بالطبع به سفلگي گرايي
با مردم ذي شرف درآميز
تا طبع تو ذي شرف شود نيز
در عهد شباب چند سالي
کسب هنري کن و کمالي
تا آنکه به روزگار پيري
در ذلت و مسکنت نميري
گر صنعت و حرفتي نداني
زحمت ببري ز زندگاني
آن طفل که قدر وقت دانست
دانستن قدر خود توانست
هرچ آنکه رود ز دست انسان
شايد که به دست آيد آسان
جز وقت که پيش کس نپايد
چون رفت ز کف، به کف نيايد
گر گوهري از کفت برون تافت
در سايه ي وقت مي توان يافت
ور وقت رود ز دستت ارزان
با هيچ گهر خريد نتوان
هر شب که روي به جامه ي خواب
کن نيک تأمل اندر اين باب
کان روز به علم تو چه افزود
وز کرده ي خود چه برده اي سود
روزي که در آن نکرده اي کار
آن روز ز عمر خويش مشمار
من مي روم و تو ماند خواهي
وين دفتر درس خواند خواهي
اينجا چو رسي مرا دعا کن
با فاتحه روحم آشنا کن