chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ایرج میرزا

شاه و جام

پادشهي رفت به عزم شکار

با حرم و خيل به دريا کنار

خيمه ي شب را لب رودي زدند

جشن گرفتند و سرودي زدند

بود در آن رود يکي «گرد آب»

کز سخطش داشت نهنگ اجتناب

ماهي از آن ورطه گذشتي چو برق

تا نشود در دل آن ورطه غرق

بس که از آن لجه به خود داشت بيم

از طرف او نوزيدي نسيم

تا نشود غرقه در آن لجه بط،

پا ننهادي به غلط روي شط

شه چو کمي خيره در آن لجه گشت

طرفه خيالي به دماغش گذشت

پادشهان را همه اين است حال

سهل شمارند امور محال

با سر و جان همه بازي کنند

تا همه جا دست درازي کنند

جام طلايي به کف شاه بود

پرت به گرداب کذايي نمود

گفت که هر لشکري شاه دوست

آورد اين جام به کف، آن اوست

هيچ کس از ترس جوابي نداد

نبض همه از حرکت ايستاد

غير جواني که ز جان شست دست

جست به گرداب چو ماهي ز شست

آب فرو برد جوان را به زير

ماند چو در صدف آبگير

بعد که نوميد شدندي ز وي

کام اجل، خورده ي خود کرد قي

از دل آن آب جنايت شعار

جست برون، چون گهر آبدار

پاي جوان بر لب ساحل رسيد

چند نفس پشت هم از دل کشيد

خم شد و آبي که بدش در گلو

ريخت برون چون ز گلوي سبو

جام به کف، رفت به نزديک شاه

خيره در او چشم تمام سپاه

گفت: «شها! عمر تو پاينده باد

دولت و بخت تو فزاينده باد

جام بقاي تو نگردد تهي

باد روان تو پر از فرهي

روي زمين مسکن و مأواي تو

بر دل دريا نرسد پاي تو

جاي ملک بر زبر خاک به

خاک، از اين آب غضبناک به

کانچه من امروز بديدم در آب

دشمن شه نيز نبيند به خواب

هيبت اين آب، مرا پير کرد

مرگ من از وحشت خود دير کرد

ديد چو در جاي مهيب اندرم

مرگ بترسيد و نيامد برم

ديد که آنجا که منم جاي نيست

جا که اجل هم بنهد پاي نيست

آب نه، گرداب نه، دام بلا

ديو در او شير نر و اژدها

پاي من اي شه نرسيده بر او

آب، مرا برد چو آهن فرو

بود سر راه من سرنگون

سنگ عظيمي چو که بيستون

آب، مرا جانب آن سنگ برد

وين سر بي ترسم بر سنگ خورد

جست به رويم ز کمر گاه سنگ

سيل عظيم دگري چون نهنگ

ماند تنم ين دو کوران آب

دانه صفت در وسط آسياب

گشتن اين آب به آن آب، ضم

داد ره سير مرا پيچ و خم

گشته گرفتار، ميان دو موج

گه به حضيضم برد و گه به اوج

با هم اگر چند بدند آن دو چند

ليک در آزردن من يک تنند

همچو فشردند ز دو سو تنم

گفتي در منگنه ي آهنم

بود ميانشان سر من گيرودار

همچو دو صياد، سر يک شکار

سيلي خوردي ز دو جانب سرم

وه که چه محکم بد، سيلي خورم

روي پر از آب و پر از آب، زير

هيچ نه پاگيرم و نه دستگير

هيچ نه يک شاخ و نه برگ بود

دسترسي نيز نه بر مرگ بود

آب هم الفت ز پي ام مي گسيخت

دم به دم از زير پي ام مي گريخت

هيچ نمي ماند مرا زير پا

سر به زمين بودم و پا در هوا

جاي نه تا بند شود پاي من

بود گريزنده ز من جاي من

آب گهي لوله شدي همچو دود

چند ني از سطح نمودي صعود

باز همان لوله دويدي به زير

پهن شدي زير تنم چون حصير

رفتن و باز آمدنش کار بود

دائما اين کار به تکرار بود

من شده گردنده به خود دوک وار

در سرم افتاده ز گردش دوار

فرفره سان چرخ زنان دور خود

شايق جان دادن في الفور خود

گاه به زير آمدم و گه به رو

قرقره مي کرد مرا در گلو

اين سفر آبم چو فروتر کشيد

سنگ دگر شد سر راهم پديد

شاخه ي مرجاني از آن رسته بود

جان من اي شاه بدان بسته بود

جام هم از بخت خداوندگار

گشته چو من ميوه ي آن شاخسار

دست زدم شاخه گرفتم به چنگ

پاي نهادم به سر تخته سنگ

غير سياهي و تباهي دگر

هيچ نمي آمدم اندر نظر

گفتي دارم به سر کوه جاي

دره ي ژرفي ست مرا زير پاي

مختصرک لرزشي اندر قدم

راهبرم بود به قعر عدم

هيچ نه پايان و نه پاياب بود

آب، همه آب، همه آب بود

ناگه ديدم که برآورده سر

جانوراني يله از دو و بر

جمله به من تاب نشان مي دهند

وز پي بلعم همه جان مي دهند

شعله ي چشمان شرربارشان

بود حکايت کن افکارشان

آب تکان خورد و نهنگي دمان

بر سر من تاخت گشاده دهان

ديدم اگر مکث کنم روي سنگ

مي روم الساعه به کام نهنگ

جاي فرارم نه و آرام نه

دست ز جان شستم و از جام نه

جام چو جان نيک نگه داشتم

شاخه ي مرجان را بگذاشتم

پيش که بر من رسد آن جانور

کرد خدايم به عطوفت نظر

موجي از آن قسمت بالا رسيد

باز مرا جانب بالا کشيد

موج دگر کرد ز دريا مدد

رستم از آن کشمکش جزر و مد

بحر، مرا مرده چو انگار کرد

از سر خود رفع، چو مردار کرد

شکر که دولت دهن مرگ بست

جان من و جام ملک هر دو رست»

شاه بر او رأفت شاهانه راند

دختر خود را به بر خويش خواند

گفت که آن جام، پر از مي کند

با کف خود پيشکش وي کند

مرد جوان، جام ز دختر گرفت

عمر به سر آمده از سر گرفت

ليک قضا کار دگرگونه کرد

جام بشاشت را وارونه کرد

باده نبود آنچه جوان سرکشيد

شربت مرگ از کف دختر چشيد

شاه چو زين منظره خشنود بود

امر ملوکانه مکرر نمود

بار دگر جام به دريا فکند

ديده بر آن مرد توانا فکند

گفت اگر باز جنون آوري

جام ز گرداب برون آوري

جام دگر هديه ي جانت کنم

دختر خود نيز از آنت کنم

مرد وفاپيشه که از ديرگاه،

داشت به دل آرزوي دخت شاه،

ليک به کس جرأت گفتن نداشت،

چاره به جز راز نهفتن نداشت،

چون ز شه اين وعده ي دلکش شنيد

جامه ز تن کند و سوي شط دويد

دختر شه ديد چو جانبازي اش،

سوي گران مرگ سبک تازي اش،

کرد يقين کاين همه از بهر اوست

جان جوان در خطر از مهر اوست

گفت به شه «کاي پدر مهربان

رحم بکن بر پدر اين جوان

دست و دلش کوفته و خسته است

تازه ز گرداب بلا جسته است

جام در آوردن از اين آبگير

طعمه گرفتن بود از دست شير

ترسمش از بس شده زار و زبون

خوب از اين آب نيايد برون»

شاه نفرمود به دختر جواب

بود جوان آب نشين چون حباب

بر لب سلطان نگذشته جواب

از سر دلداده گذر کرد آب

عشق کند جام صبوري تهي

آه من العشق و حالاته

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید