اي خدا باز شب تار آمد
نه طبيب و نه پرستار آمد
دردم از هر شب پيش افزون است
سوزش عشق ز حد بيرون است
تندتر گشته ز هر شب تب من
بدتر از هر شب من امشب من
کار هر درد دگر آسان است
آه از اين درد که بي درمان است
باز چشم که بر او افتاده ست؟
که دلم در تک و پو افتاده ست
به بساط که نهاده ست قدم؟
که من امشب نشکيبم يک دم...
اين سخن ها به که مي گويم من؟
چاره ي دل ز که مي جويم من؟
دائم انديشه و تشويش کنم
که چه خاکي به سر خويش کنم
يک طرف پيري و ضعف بصرم
يک طرف خرج فرنگ پسرم
دائم افکنده يکي خوان دارم
زائر و شاعر و مهمان دارم
هر چه آمد به کفم گم کردم
صرف آسايش مردم کردم
بعد سي سال قلم فرسايي
نوکري، کيسه بري، ملايي
گاه حاکم شدن و گاه دبير
گه نديم شه و گه يار وزير
با سفرهاي پياپي کردن
ناقه ي راحت خود پي کردن
گرد سرداري سلطان رفتن
بله قربان بله قربان گفتن
گفتن اينکه ملک ظل خداست
سينه اش آينه ي غيب نماست
مدتي خلوتي خاص شدن
همسر لوطي و رقاص شدن
مرغ ناپخته ز «دوري» بردن
روي نان هشتن و فوري خوردن
ساختن با کمک و غير کمک
از براي رفقا دوز و کلک
باز هم کيسه اي از زر خالي ست
کيسه ام خالي و همت عالي ست
نه سري دارم و نه ساماني
نه دهي، مزرعه اي، دکاني
نه سرو کار به يک بانک مراست
نه به يک بانک يکي دانک مراست
بگريزد ز من از نيمه ي راه
پول غول آمد و من بسم الله
من به بي سيم و زري مأنوسم
ليک از جاي دگر مأيوسم
کار امروزه ي من کار بدي ست
کار انسان قليل الخردي ست
انقلاب ادبي محکم شد
فارسي با عربي توأم شد
در تجديد و تجدد وا شد
ادبيات شلم شوربا شد
تا شد از شعر، برون، وزن و روي
يافت کاخ ادبيات، نوي
مي کنم قافيه ها را پس و پيش
تا شوم نابغه ي دوره ي خويش
گله ي من بود از مشغله ام
باشد از مشغله ي من گله ام
همه گويند که من استادم
در سخن داد تجدد دادم
هر اديبي به جلالت نرسد
هر خري هم به وکالت نرسد
هر که يک حرف بزد ساده و راست
نتوان گفت رئيس الوزراست
تو مپندار که هر احمق خر
مقبل السلطنه گردد آخر
کار اين چرخ فلک، تو در توست
کس نداند که چه در باطن اوست
نقد اين عمر که بسيار کم است
راستي بد گذراندن ستم است
اين جوانان که تجدد طلبند
راستي دشمن علم و ادبند
شعر را در نظر اهل ادب
صبر باشد وتد و عشق سبب
شاعري طبع روان مي خواهد
نه معاني نه بيان مي خواهد
آن که پيش تو خداي ادبند
نکته چين کلمات عربند
هر چه گويند از آنجا گويند
هر چه جويند از آنجا جويند
يک طرف کاسته شأن و شرفم
يک طرف با همه دارد طرفم
من از اين پيش، معاون بودم
نه غلط کار، نه خائن بودم...
من رئيس همه بودم وقتي
مايه ي واهمه بودم وقتي
آن زمان شمر جلودارم بود
اصبحي کاتب اسرارم بود
رؤسا جمله مطيعم بودند
تابع امر منيعم بودند
حاليا گوش به عرضم نکنند
جز يکي چون همه فرضم نکنند
آن کساني که بدند اذنابم
کار برگشت و شدند اربابم
با حقوق کم و با خرج زياد
جقه ي چوبي ام از رعب افتاد
روز و شب يک دم آسوده ني ام
من دگر اي رفقا مردني ام
اين بزرگان که طلبکار منند
طالب طبع گهربار منند
کس نشد که م ز غم آزاده کند
فکر حال من افتاده کند
در دهي گوشه ي باغي بدهد
گوسفندي و الاغي بدهد
نگذارد که من آزرده شوم
با چنين ذوق، دل افسرده شوم...
گر چه در ماليه ام حاليه من
متأذي شدم از ماليه من
حيف باشد که مرا فکر بلند
صرف گردد به خرافاتي چند
حيف، امروز گرفتارم من
ورنه مجموعه ي افکارم من
جهل از ملت خود بردارم
منتي بر سرشان بگذارم
آنچه را گفته ام از زشت و نفيس
نيست فرصت که کنم پاک نويس