صبح نتابيده هنوز آفتاب
وا نشده ديده ي نرگس ز خواب
تازه گل آتشي مشک بوي
شسته ز شبنم به چمن دست و روي
منتظر حوله ي باد سحر
تا که کند خشک بدان روي تر
ماهرخي چشم و چراغ سپاه
نايب اول، به وجاهت چو ماه
صاحب شمشير و نشان در جمال
بنده ي مهميز ظريفش، هلال
دوخته بر دور کلاهش لبه
وان لبه بر شکل مه يک شبه
کرده منوچهر، پدر، نام او
تازه تر از شاخ گل، اندام او
چشم بماليد و برآمد ز خواب
با رخ تابنده تر از آفتاب
روز چو روز خوش آدينه بود
در گرو خدمت عادي نبود
خواست به ميل دل و وفق مرام
روز خوش خويش رساند به شام
چون ز هوس هاي فزون از شمار
هيچ نبودش هوسي جز شکار
رفت کند هر چه مرال است و ميش
برخي بازوي تواناي خويش
از طرفي نيز در آن صبحگاه
زهره، مهين دختر خالوي ماه
الهه ي عشق و خداوند ناز
آدميان را به محبت، گداز
خواست که بر خستگي آرد شکست
يک دو سه ساعت کشد از کار، دست
سير گل و گردش باغي کند
تازه ز گلگشت، دماغي کند
کند ز بر کسوت افلاکيان
کرد به سر مقنعه ي خاکيان
خويشتن آراست به شکل بشر
سوي زمين کرد ز کيهان گذر
آمد از آرامگه خود فرود
رفت بدان سو که منوچهر بود
زير درختي به لب چشمه سار
چشم وي افتاد به چشم سوار
تير نظر گشت در او کارگر
کارگر است آري تير نظر
لرزه بيفتاد در اعصاب او
رنگ پريد از رخ شاداب او
گشت به يک دل نه، به صد دل اسير
در خم فتراک جوان دلير
گفت به خود، خلقت عشق از من است
اين ضعيفي و زبون گشتن است
من که يکي عنصر افلاکي ام
از چه زبون پسري خاکي ام
الهه ي عشق منم در جهان
از چه به من چيره شود اين جوان
عشق که از پنجه ي من زاده است
وز شکن زلف من افتاده است،
با من اگر دعوي کشتي کند
با دگران پس چه درشتي کند
خوابگه عشق بود مشت من
زاده ي من چون گزد انگشت من؟
تاري از آن دام که دائم تنم،
در ره اين تازه جوان افکنم
عشق نهم در وي و زارش کنم
طرفه غزالي ست، شکارش کنم
دست کشم بر گل و بر گوش او
تا بپرد از سر او هوش او
جنبش يک گوشه ي ابروي من
مي کشدش سايه صفت سوي من
من که بشر را به هم انداختم
عاشق و دلداده ي هم ساختم،
خوب توانم که کنم کار خويش
سازمش از عشق، گرفتار خويش
گر نظامي ست، غلامش کنم
منصرف از شغل نظامش کنم
اين همه را گفت و قوي کرد دل
داد به خود جرأت و شد مستقل
کرد نهان عجز و عيان ناز خويش
هيمنه اي داد به آواز خويش
گفت سلام اي پسر ماه و هور
چشم بد از روي نکوي تو دور
اي ز بشر بهتر و بگزيده تر
بلکه ز من نيز پسنديده تر
اي که پس از خلق تو خلاق تو
همچو خلايق شده مشتاق تو
اي تو بهين ميوه ي باغ بهي
غنچه ي سرخ چمن فرهي
بي تو جهان هيچ صفايي نداشت
باغ اميد آب و هوايي نداشت
قصد کجا داري و نام تو چيست
در دل اين کوه مرام تو چيست
مغتنم است اين چمن دلفريب
اي شه من پاي درآر از رکيب
شاخ گلي، پا به سر سبزه نه
شاخ گل اندر وسط سبزه به
خواهي اگر پنجه به هم افکنم
وز دو کف دست رکابي کنم
تا تو نهي بر کف من پاي خود
گرم کني در دل من جاي خود
گرم بود روز، دل کوهسار
آهوکا! دست بدار از شکار
حيف بود کز اثر آفتاب
کاهد از آن روي چو گل، آب و تاب
خواهي اگر با دل خود شور کن
هر چه دلت گفت همان طور کن
اين همه بشنيد منوچهر از او
هيچ نيامد به دلش مهر از او
بود در او روح سپاهيگري،
مانع دل باختن و دلبري
لاجرم از حجب، جوابي نداد
يافت خطابي و خطابي نداد
زهره دگرباره سخن ساز کرد
زمزمه ي دلبري آغاز کرد:
مهر مرا اي به تو از من درود
بيني و از اسب نيايي فرود؟!
حيف نباشد که گراني کني؟
صابري و سخت کماني کني؟
باز چو اين گفت و جوابي نديد
زور خدايي به تن اندر دميد
دست زد و بند رکابش گرفت
ريشه ي جان و رگ خوابش گرفت...
از کف آن دست که با مهر زد
برق لطيفي به منوچهر زد
برد کمي صورت خود را عقب
طرفه دلي داشته ياللعجب!
گفت ز من رخ ز چه برتافتي؟
بلکه ز من خوب تري يافتي؟
از چه کني اخم، مگر من بدم؟
بلکه ملولي که چرا آمدم؟
هست در اين پرده بس آوازها
نغمه ي ديگر زند اين سازها
گر بجهم از سر اين گل بر آن
هيچ به گل ها نرسانم زيان
بر تو اگر گفته ي من جور کرد
من چه کنم عشق تو اين طور کرد
خيز، تو صياد شو و من شکار
من بدوم، سر به پي من گذار
من نه شکارم که ز تو رم کنم
زحمت پاي تو فراهم کنم
تير بينداز که من در هوا
گيرم و در سينه کنم جابه جا
من ز پي تير تو هر سو دوم
تير تو هر سو رود آن سو روم!
گاه يکي نيز از آن ريگ ها
بين دو انگشت بنه در خفا
بي خبر از من بپران سوي من
نرم بزن بر هدف روي من
کج شو و زين جوي روان پشت هم
آب بپاش از سر من تا قدم
گه به لب کوه بر آريم هاي
تا به دل کو بپيچد صداي
سبزه نگر تازه به بار آمده
صافي و پيوسته و روغن زده
همچو دو پروانه ي خوش بال و پر
داده عنان بر کف باد سحر
بلکه ز اجرام زمين رد شويم
هر دو، يکي روح مجرد شويم
سير نماييم در آفاق نور
از نظر مردم خاکي به دور
غنچه صفت خنده کن و باز شو
عشوه شو و غمزه شو و ناز شو...
خواست چو با زهره کند گفت و گو
روي هم افتاد دو مژگان او
امر طبيعي ست که در بين راه
چون برسد مرد، لب پرتگاه
خواهد از اين سو چو به آن سود جهد
چشم خود از واهمه بر هم نهد
تازه جوان عاقبت انديش بود
باخبر از عاقبت خويش بود
ديد رسيده ست لب پرتگاه
واهمه را چشم ببست از نگاه
آه چه غرقاب مهيبي ست عشق!
مهلکه ي پر ز نهيبي ست عشق
کيست که با عشق بجوشد همي
وز دو جهان ديده بپوشد همي
گفت که اي نسخه بدل از پري
جلد سوم از قمر و مشتري
عطف بيان از گل و سرو و سمن
جمله ي تأکيد ز باغ و چمن
دانمت از جنس بشر برتري
ليک ندانم بشري يا پري؟
عشوه از اين بيش به کارم مکن
صرف مساعي به شکارم مکن
هيچ خيالي نزده راه من
بدرقه ي کس نشده آه من
سير نديده نظري در رخم
شاد نگشته دلي از پاسخم
هيچ پريشان نشده خواب من
ابر نديده شب مهتاب من
آينه ي من نپذيرفته زنگ
پاي ثباتم نرسيده به سنگ
عاشقي و مرد سپاهي کجا؟
دادن دل دست مناهي کجا؟
جايگه من شده قلب سپاه
قلب زنان را نکنم جايگاه
گرگ شناسيم و شبانيم ما
حافظ ناموس کسانيم ما
تا که بر اين گله بزرگي کنيم،
نيست سزاوار که گرگي کنيم
خون که چکد بهر وطن روي خاک
حيف بود گر نبود خون پاک
ديده و دانسته نيفتم به چاه
کج نکنم پاي خود از شاهراه
ناز مياموز تو سرباز را
بهر خود اندوخته کن ناز را...
زهره که در موقع گفتار او
بود فنا در لب گلنار او،
مانده در او خيره چو صورتگري
در قلم صورت بهت آوري
ديد چو انکار منوچهر را
کرد فزون در طلبش مهر را
پنجه ي عشق است و قوي پنجه اي ست
کيست کز اين پنجه در اشکنجه نيست
منع بتان عشق فزون تر کند
ناز، دل خون شده خون تر کند
الغرض آن انجمن آراي عشق
ماهي مستغرق درياي عشق
آتش مهر ابد اندوخته
در شرر آتش خود سوخته
گرچه از او آيت حرمان شنيد
بيش شدش حرص و فزون شد اميد
گفت جوان هر چه بود ساده تر
هست به دل باختن آماده تر
مرغ رميده نشود زود رام
دام نديده ست که افتد به دام
جست ز جا با قد چون سلسله
طعنه و تشويق و عتاب و گله
گفت چه ترسوست، جوان را ببين!
صاحب شمشير و نشان را ببين!
آن که ز يک زن بود اندر گريز
در صف مردان چه کند جست و خيز
مرد سپاهي و به اين کم دلي!
بچه به اين جاهلي و کاهلي!
مرد رشيد! اين همه وسواس چيست؟
مرد رشيدي، ز کست پاس چيست؟
پلک چرا روي هم انداختي
روز به خود بهر چه شب ساختي؟
جز من و تو هيچ کس اينجا که نيست
پاس که داري و هراست ز چيست؟
هر که کند پيشه ي خود را ادب
در همه کار از همه ماند عقب
زندگي ساده در اين روزگار
ساده مشو، هيچ نيايد به کار!
گر تو هم اين قدر شوي گول و خام
هيچ ترقي نکني در نظام
تازه جواني تو، جوانيت کو؟
عيد بود، خانه تکانيت کو؟
لعل تو را هيچ به از خنده نيست
اخم به رخسار تو زيبنده نيست
نورفشاني ست غرض از چراغ
بهر تفرج بود آيين باغ
زندگي عشق، عجب زندگي ست
زنده که عاشق نبود زنده نيست
عشق بدين مرتبه سهل القبول
بر تو گران آمده اي بوالفضول
عکس تو در چشم من افتاده است
مستي چشم من از آن باده است
مي گذرد وقت، غنيمت شمار
برخور از اين سفره ي بي انتظار!
چون سخن زهره به اينجا رسيد
کار منوچهر به سختي کشيد
ديد به گل رفته فرو پاي او
شورشي افتاده بر اعضاي او
رفت از اين غصه فرو در خيال
کاين چه خيال است و چه تغيير حال
از چه دلش در تپش افتاده است
حوصله در کشمکش افتاده است
شرم بر او راه نفس مي گرفت
رنگ به رخ داده و پس مي گرفت
رنگ پريده اگر اندر هوا
قابل حس بودي و نشو و نما،
زان همه الوان که از آن رخ پريد
قوس قزح مي شدي آنجا پديد
گفت دريغا که نکرده شکار
هيچ نيفتاده تفنگم به کار
سايه برفت و بپريد آفتاب
شد سر ما گرم چو اين جوي آب
خانگيانم نگران منند
چشم به ره منتظران منند
صحبت عشق و هوس امروز بس
«منتظران را به لب آمد نفس»
زهره چو بشنيد نواي فراق
طاقتش از غصه و غم گشت طاق
ديد که مرغ دلش آسيمه سر
در قفس سينه زند بال و پر
خواهد از آن تنگ مکان برجهد
بال زنان سر به بيابان نهد
داد بر آرامگه دل فشار
تا نکند مرغ دل از وي فرار
اشک به دور مژه اش حلقه بست
ژاله به پيرامن نرگس نشست
گفت که آه اي پسر سنگدل
اي ز دل سنگ تو خارا خجل
حيف بود از گهر پاک تو
اين همه خودخواهي و امساک تو
گر چه مرا بي تو روا کام نيست
بي تو مرا لحظه اي آرام نيست
کاش شود با تو دو روزي نديم
نايب همقد تو عبدالرحيم
يک دو شبي باش به پهلوي او
تا که کند در تو اثر خوي او
آنچه نداني تو از او ياد گير
مشق نکوکاري از استاد گير
اهل نظر جمله دعايش کنند
شيفتگان جان به فدايش کنند
خلق بسوزند به راهش سپند
تا نرسد خوي خوشش را گزند
اين همه از عشق تحاشي مکن
سفسطه و عذرتراشي مکن
گر تو نخواهي که دمد آفتاب
باز کن آن لعل لب و گو متاب
در شکن زلف، نهانت کنم
مخفي و محفوظ، چه جانت کنم
اشک ببارم به رخت آن قدر
تا نکند در تو حرارت اثر
آن دو کبوتر که به شاخ اندرند
حامل تخت من نام آورند
چون سفر و سير کنم در هوا
تخت مرا حمل دهند آن دو تا
بر شوم از خاک به سوي سپهر
تندتر از تابش انوار مهر
گويمشان آمده پر وا کنند
بر سر تو سايه مهيا کنند
هيچ نداني تو که من کيستم
آمده اينجا ز پي چيستم
حجله نشين فلک سومم
عاشق و معشوق کن مردمم
شور به ذرات جهان مي دهم
حسن به اين، عشق به آن مي دهم
چشم به هر کس که بدوزم همي
خرمن هستيش بسوزم همي
عشق يکي بيش و يکي کم کنم
بيش و کم آن دو منظم کنم
هر که ببينم به جنون مي رود،
دارد از اندازه برون مي رود،
عشق، عنان جانب خون مي کشد،
کار محبت به جنون مي کشد،
گر چه همه عشق بود دين من
باد بر او لعنت و نفرين من
داد به من چون غم و زحمت زياد
قسمت او جز غم و زحمت مباد!
تا بود، افسرده و ناکام باد!
عشق، خود آغاز و بدانجام باد!
يا ز خوشي ميرد و يا از ملال
هيچ مبيناد رخ اعتدال
صبر و شکيبايي از او دور باد
با گله و دغدغه محشور باد
من نه ز جنس بشرم نه پري
دارم از اين هر دو گهر برتري
اول اسم تو چو باشد منو
هست مرا خواندن مينو نکو
مينوي عشقم من و عشقم فن است
وان همه شيدايي و شور از من است
گر نبدي مرتع من در فلک
سفره ي هستي نشدي با نمک
گر چه تو در حسن، امير مني
عاقبة الامر اسير مني
حسن شما آدميان کم بقاست
عشق بود باقي و باقي فناست
جمله ي عشاق مطيع منند
مظهر افکار بديع منند
هر چه لطيف است در اين روزگار
وآنچه بود زينت و نقش و نگار
فکر بديع همه دانشوران
نغمه ي جان پرور رامشگران
جمله برون آيد از اين کارگاه
کز اثر سعي من افتد به راه
روي زمين هر چه مرا بنده اند
شاعر و نقاش و نويسنده اند
من به رخت بردم از آغاز دست
تا شدم امروز به تو پاي بست
من چو به حسن تو نبردم حسد
نوبر حسن تو به من مي رسد
من گل روي تو نمودم پديد
خار تو بر پاي خود من خليد
باش که حالا به تو حالي کنم
دق دل خود به تو خالي کنم!
ثانيه اي چند بر او چشم بست
برقي از اين چشم به آن چشم جست
باز جوان عذرتراشي گرفت
راه تبري و تحاشي گرفت
گفت که اي دخترک باجمال
تعبيه در نطق تو سحر حلال
با چه زبان از تو تقاضا کنم
شر تو را از سر خود وا کنم
گر بکشد مهر تو دست از سرم
من سر تسليم به پيش آورم
عقل چو از عشق شنيد اين سخن
گفت که يا جاي تو يا جاي من!
عقل و محبت به هم آويختند
خون ز سر و صورت هم ريختند
چون که کمي خون ز سر عقل ريخت
جست و ز ميدان محبت گريخت
گفت برو آن تو و آن يار تو
آن به کف يار تو افسار تو
رو که خدا بر تو مددکار باد
حافظت از اين زن بدکار باد...
گفت برو! کار تو را ساختم
در ره لاقيدي ات انداختم
بار محبت نکشيدي، بکش!
زحمت هجران نچشيدي، بچش!
چاشني وصل ز دوري بود
مختصري هجر، ضروري بود
تا سخط هجر بيابي همي
با دگران سخت نتابي همي
زهره چو بنمود به گردون صعود
باز منوچهر در آن نقطه بود
مست صفت، سست شد اعصاب او
برد در آن حال کمي خواب او
از پس يک لحظه ز خميازه اي
جست ز جا بر صفت تازه اي
چشم چو زان خواب گران برگشود
غير منوچهر شب پيش بود
گفتي از آن عالم تن در شده
وارد يک عالم ديگر شده
در دل او هست نشاط دگر
دور و بر اوست بساط دگر
چشم چو بگشود در آن دامنه
ديد که جا تر بود و بچه نه
خواست رود، ديد که دل مانع است
پاي هم البته به دل تابع است
عشق شکار از دل او سلب شد
رفت و شکار تپش قلب شد
هيچ نمي کند از آن چشمه، دل
جان و دلش گشته بدان متصل
گويي مانده ست در آنجا هنوز
چيزکي از زهره ي گيتي فروز
بر رخ آن سبزه ي نيلي فراش
رفته و مانده ست به جا جاي پاش
از اثر پا که بر آن هشته بود
سبزه چو او داغ به دل گشته بود
حيف بود دست بر اين سبزه سود
به که بماند به همان سان که بود
اين گره آن است که او بسته است
بر گره او نتوان برد دست
بسته ي او را به چه دل وا کنم
به که بر اين سبزه تماشا کنم
آه چه غرقاب مهيبي ست عشق!
مهلکه ي پر ز نهيبي ست عشق
غمزه ي خوبان دل عالم شکست!
شيردل است آن که از اين غمزه رست