اصل اين مثنوي معروف در پانصد و پانزده بيت در ديوان ايرج ميرزا آمده که هشتاد بيت آن در پي مي آيد:
شنيدم من که عارف جانم آمد
رفيق سابق تهرانم آمد
شدم خوش وقت و جاني تازه کردم
نشاط و وجد بي اندازه کردم
به نوکرها سپردم تا بدانند
که گر عارف رسد از در نرانند
نگويند اين جناب مولوي کيست
فلاني با چنين شخص آشنا نيست
نهادم در اتاقش تختخوابي
چراغي، حوله اي، صابوني، آبي
مهيا کردمش قرطاس و خامه
براي رفتن حمام، جامه
فراوان جوجه و تيهو خريدم
دوتايي احتياطاً سر بريدم
نشستم منتظر کز در درآيد
ز ديارش مرا شادان نمايد
نمي جويي نشان دوستانت
نمي خواهي که کس جويد نشانت
وگر گاهي به شهر آيي ز منزل
نبينم جاي پايت نيز در گل
بري با خود نشان جاي پا را
کني تقليد، مرغان هوا را
برو عارف که واقع حرف مفتي
مگر بختي که روي از من نهفتي
مگر از منزل خود قهر کردي
که منزل در کنار شهر کردي
مگر در باغ يک منظور داري
نشان نرگس مخمور داري
مگر با سرو قدان آرميدي
که پيوند از تهيدستان بريدي
چرا در پرده مي گويم سخن را
چرا بر زنده مي پوشم کفن را
بگويم صاف و پاک و پوست کنده
که علت چيست مي ترسي ز بنده
خبر دارم ز اعماق خيالت
به من يک ذره مخفي نيست حالت...
...از اين مرد و زن شمس و قمر نام
نزايد جز عجب هر صبح و هر شام
من از عارف در اين ايام آخر
بديدم آنچه نتوان کرد باور
بيا عارف که روي کار برگشت
مرا با تو روابط تيره تر گشت
شنيدم در تآتر باغ ملي
برون انداختي حمق جبلي
به جاي بد کشانيدي سخن را
بسي بي ربط خواندي آن دهن را
نمي گويم چه گفتي شرمم آيد
ز بي آزرمي ات آزرمم آيد
چنين گفتند کز آن چيز عادي
همي خوردي ولي قدري زيادي!
کني با شعر بد عرض کياست
غزل سازي و آن هم در سياست
تو آهويي، مکن جانا! گرازي
تو شاعر نيستي، تصنيف سازي
عجب اشعار زشتي ساز کردي
عجب مشت خودت را باز کردي
برادر جان خراسان است اينجا
سخن گفتن نه آسان است اينجا
خراسان مردم باهوش دارد
خراساني دو لب، ده گوش دارد
نشسته جنب هر جمعي اديبي
ز انواع فضايل با نصيبي
خراسان جا چو نيشابور دارد
که صد پيشي به پيشاوور دارد
نمايند اهل معني ريشخندت
چو مي خوانند اشعار چرندت
کساني مي زنند از بهر تو دست
که يا مثل تو نادانند يا مست
شود شعر تو خوش با زور تحرير
چو با زور بزک روي زن پير
به داد تو رسيده «اي دل اي دل»
وگرنه کار شعرت بود مشکل
چو عارف نامه آمد تا بدين حد
يکي از دوستان از در درآمد
بگفتا گر چه عارف بد زبان است
وليکن بر شماها ميهمان است
به مهمان شفقت و انعام بايد
ولو عارف بود، اکرام بايد
بيا عارف دوباره دوست گرديم
دو مغز اندر دل يک پوست گرديم
تو را من جان عارف دوست دارم
ز مهر است اينکه گه پشتت بخارم
تو را من جان عارف بنده باشم
دعاگوي توأم تا زنده باشم
بيا تا گويمت رندانه پندي
که تا لذت بري از عمر چندي
تو اين کرم سياست چيست داري
چرا پا بر دم افعي گذاري
سياست پيشه مردم، حيله سازند
نه مانند من و تو پاکبازند
به هر تغيير شکلي مستعدند
گهي مشروطه، گاهي مستبدند
سياست پيشگان در هر لباسند،
به خوبي همدگر را مي شناسند
همه دانند زين فن سودشان چيست
به باطن مقصد و مقصودشان چيست
از اين رو يکدگر را پاس دارند
يکيشان گر به چاه افتد، درآرند
من و تو زود در شرش بمانيم
که هم بي دست و هم بي دوستانيم
چو ما از جنس اين مردم سواييم
نشان کين و آماج بلاييم
نمي داني که ايران است اينجا
حراج عقل و ايمان است اينجا
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن يک جو علاقه
يکي از انگلستان پند گيرد
يکي با روس ها پيوند گيرد
به مغز جمله اين فکر خسيس است
که ايران مال روس و انگليس است
بزرگان در ميان ما چنينند
از آنها کمتران، کمتر از اينند
بزرگانند دزد اختياري
ولي اين دسته دزد اضطراري
به غير از نوکري راهي ندارند
و الا در بساط آهي ندارند
تهيدستان گرفتار معاشند
براي شام شب اندر تلاشند
از آن گويند گاهي لفظ قانون
که حرف آخر قانون بود نون!
اگر داخل شوند اندر سياست
براي شغل و کار است و رياست
تو خود گفتي که هر کس بود بيدار
در ايران مي رود آخر سر دار
چرا پس مي خري بر خود خطر را
گذاري زير پاي خويش سر را
کني با خود اعالي را اعادي
نبيني در جهان جز نامرادي
بيا عارف بکن کاري که گويم
تو با من دوستي، خير تو جويم
بزن بالاي منبر زير آواز
بيفکن شور در مجلس ز شهناز
چو اشعار نکو بسيار داني
بگيرد مجلست هر جا که خواني
سر منبر وزيران را دعا کن
به صدق ار نيست ممکن، با ريا کن
بگو از همت اين هيأت ماست
که در اين فصل پيدا مي شود ماست
ز سعي و فکر آن دانا وزير است
که سالم تر غذا، نان و پنير است
ز بس داناست آن يک در وزارت
برند اسم شريفش با طهارت
وکيلان را بگو روح الامينند
ز عرش افتاده پابند زمينند
مقدس زاده اند از مادر خويش
گناه است ار کني بر مرغشان کيش
يقينا گر ز بي چيزي بميرند
به رشوت از کسي چيزي نگيرند
فقط از بهر ماهي چند غاز است
که اين بيچاره ها را چشم باز است
غم ملت ز بس خوردند، مردند
ورم کردند از بس غصه خوردند
ز مشروطيت و قانون مزن دم
مکن هرگز ز وضع مملکت ذم
بزرگان هم چو بينند اين عجب را
که عارف بسته از تعييب لب را
کنند آجيل ماجيل تو را کوک
نه مستأصل شوي ديگر نه مفلوک
نه ديگر حبس مي بيني نه تبعيد
نه ديگر بايدت هر سو فراريد