باز روز آمد به پايان، شام دلگير است و من
تا سحر سوداي آن زلف چو زنجير است و من
از در شاهان عالم، لذتي حاصل نشد
بعد از اين کنج عزلت، خدمت پير است و من
ديگران سرمست در آغوش جانان خفته اند
آن که بيدار است هر شب، مرغ شبگير است و من
گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم
بعد از اين تا زنده باشم عذر تأخير است و من
هر گرفتاري کند تدبير استخلاص خويش
تا گرفتارش شوم، پيوسته تدبير است و من
منعم از کوشش مکن، ناصح! که آخر مي رسم
يا به جانان يا به جان، ميدان تقدير است و من