chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ایرج میرزا

باز روز آمد به پايان...

باز روز آمد به پايان، شام دلگير است و من

تا سحر سوداي آن زلف چو زنجير است و من

از در شاهان عالم، لذتي حاصل نشد

بعد از اين کنج عزلت، خدمت پير است و من

ديگران سرمست در آغوش جانان خفته اند

آن که بيدار است هر شب، مرغ شبگير است و من

گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم

بعد از اين تا زنده باشم عذر تأخير است و من

هر گرفتاري کند تدبير استخلاص خويش

تا گرفتارش شوم، پيوسته تدبير است و من

منعم از کوشش مکن، ناصح! که آخر مي رسم

يا به جانان يا به جان، ميدان تقدير است و من

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید