chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ایرج میرزا

شکايت از دوري يار

چندي گزيده يار ز من دوري

افزوده شور بخت مرا شوري

چون بيندم به خويش فزون مشتاق

از من فزون کند بت من دوري

آري مجرب است که در هر باب

مشتاقي است مايه ي مهجوري

اي ماهرو که در صف مهرويان

داري به دست، رايت منصوري

آزادي ام به عقل نمي گنجد

تا هست طره ي تو و مقهوري

بي چشم و رو بود که به خود بندد

نرگس به پش چشم تو مخموري

بس نيش زد به ديده ي من مژگان

تا جويمت پس از همه مهجوري

بر خويشم ار بخواني، ممنونم

از پيشم ار براني، معذوري

من ديده بهر ديدن تو خواهم

زان است اگر حذر کنم از کوري

بر خانه ي گلينم، پا بگذار

تا بگذرد ز خرگه تيموري

از کوزه ي سفال من آبي نوش

تا گيرد آب کاسه ي فغفوري

در سادگي نهفته حلاوت هاست

زان بيشتر که در حلل صوري

آساي در خرابه ي من چون گنج

بر من ببخش منصب گنجوري

مشغولي خيال تو را گويم

افسانه هاي کلده و آشوري

چون هر دو را به غايت دارم دوست

جان تو و اديب نشابوري

عاشق تو را چو من نشود پيدا

اي همچو آفتاب به مشهوري

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید