اي بر کچلان دهر، سرهنگ
حق، حفظ کند سر تو از سنگ
من چون تو کجل نديده ام هيچ
نه در کن و سولقان، نه در کنگ
ماه فلکي نموده تقليد
از زفت سرت به شکل و از رنگ
آيد چو نسيم ري به مشهد
از بوي سر تو مي شوم منگ
مدهوش کند مسافرين را
بوي سرت از هزار فرسنگ
گر شعر دگر کلان، جفنگ است
شعر تو کجل کلاچه، اجفنگ
ماشاء الله رفته رفته
خطت شده مثل خط خرچنگ
اينها همه طيبت و مزاح است
از من نشوي، رفيق! دلتنگ
در شعر، نه کس تو راست همدوش
در خط نه کسي تو راست همسنگ
بر چنگ چو پنجه برگشايي
از پنجه ي باربد فتد چنگ
ساز تو عجيب تر ز درويش
نقش تو غريب تر ز ارژنگ
تو ني کچلي، سرت پر از موست
وآنگاه چه موي خوب خوش رنگ
تازي تو به علم همچو خرگوش
ديگر متعلمان چو خرچنگ...
از بردن اسم داش کاظم
گرديد دلم چو قافيه تنگ
صد حيف از آن رفيق يکروي
افسوس از آن رفيق يکرنگ
تا صبح مرا نمي برد خواب
آيد چو خيال او شباهنگ
افسوس که رفت و دوستان را
ديگر نرسد به دامنش چنگ
ما نيز رويم از پي او
يعني که برندمان به اردنگ
راهي ست که طي نمايد آن را
هم اسب رونده، هم خر لنگ
هم آن که به چاه کرد منزل
هم آن که به ماه برد اورنگ
هم آن که وزير شد به تزوير
هم آن که وکيل شد به نيرنگ
در هم کوبد زمانه ما را
ماييم برنج و آسمان دنگ