chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

ساقي نامه در مدح شاه جهان، جهان شاه

بده ساقي آن جام گيتي نماي

که هستي رباي است و مستي فزاي

به مستي زهستي رهاييم ده

به مستان عشق آشناييم ده

بزن مطرب آن نغمه ي دلنواز

که در پرده ي دل بود پرده ساز

به شکرانه کز پرده ي گفت و گوي

عروسان معني نمودند روي

زگلزار فردوس آمد گلي

به نزهتگه بينوا بلبلي

زباران جود و سحاب کرم

زلال بقا يافت خاک دژم

زدرياي اسرار فيضي جديد

به لب تشنگان سواحل رسيد

سخن کوته از زاده ي طبع شاه

که دانش مآبست و عرفان پناه

همايون کتابي چو درجي زدر

رسيد از گهرهاي تحقيق پر

درو هم غزل درج هم مثنوي

هماسرار صوري و هم معنوي

شده طالع از مطلع هر غزل

فروغ تباشير صبح ازل

زمقطع چه گويم که هر مقطعي

که فيض ابد را بود منبعي

به صورت پرستان کوي مجاز

زشاه حقيقي نشان داده باز

چو در مثنوي داده داد سخن

نوي يافته رازهاي کهن

در ادراک اسرار ام الکتاب

زهر مصرعش عقل را فتح باب

زهي نامه ي دلکش دلگشاي

که شد جان عطار ازو عطرساي

بود مثنوي ليکن آن مثنوي

که فايض شد از خاطر مولوي

زبس گل که از راز در وي شکفت

همي شايدش گلشن راز گفت

بود پايه ي آن سخن بس بلند

کي آنجا رسد وصف ما را کمند

سخن هاي شه کز دل پاک خاست

به پاکان که شاه سخن هاي ماست

برين نکته باشد دليلي تمام

کلام الملوک ملوک الکلام

من از وصف گفتار شه قاصرم

به مدحش چه سان ره برد خاطرم

چو خفاش را نيست نور بصر

که بيند به روي زمين عکس خور

کجا آورد هرگزش ديده تاب

که بيند بر اوج فلک آفتاب

فروبند جامي زبان مقال

که تنگست اينجا سخن را مجال

چو رسميست ديرين که ختم سخن

بود بر دعا بر دعا ختم کن

الا تا قوابل ز فياض جود

پذيرند همواره فيض وجود

دل پاک شه قابل راز باد

در فيض بر خاطرش باز باد

سپهرش به فرمان جهانش به کام

دعاگوي واو انس و جان و السلام

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید