بناميزد چه دلکش منزلست اين
نه آب و گل همه جان و دلست اين
بسي مه بر فلک منزل بريده
به عمر خود چنين منزل نديده
تصور کن چو يک شخص اين جهان را
که باشد همچو چشم اين خانه آن را
کسي کان شخص را انسان عين است
جهان مردمي سلطان حسين است
گلش گويي زمشک چين سرشتند
که نامش خانه ي مشکين نوشتند
زهر لاله به سقف آن نمونه
مگر شد لاله زاري باژگونه
زديوارش زگچ گل ها بريده
گل کافوريست از گل دميده
منقش از زر حل هر در او
دري از خلد در هر منظر او
مروح خانه اي دان از جنانش
که باشد حوض کوثر در ميانش
ميان حوض نرگس دان سيمين
برو فواره هاي نرگس آيين
زهر نرگس جهنده آب از آن سان
که گاه شادي آب از چشم جانان
به گرد حوض جويي پر خم و تاب
چو مار سيمگون پيچان درو آب
چو لطف حوض و جوي آن روان ديد
گه بيرون شدن بر خويش پيچيد
به سعي شاه شد اين خانه آباد
چو تاريخ عمارت فرخش باد