chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

در مدح سلطان بوسعيد

دوش چون برد سر ز گردش مهر

ظل مخروطي زمين به سپهر

بود الحق چو خيمه ي مشکين

سرکشيده به اوج چرخ برين

زانجمش ميخ وز شهاب طناب

قبه ي آن ز ماه عالم تاب

من در آن خيمه از همه يکتا

چون ستون پا فشرده بر يک جا

کردم از خاطر سخن پرداز

با خرد گفت و گوي شعر آغاز

گفتم اي فيض بخش طبع نژند

پايه ي قدر شعرم از تو بلند

تا به شاگردي تو افتادم

ساخت شاگردي تو استادم

گوهر نظمم از تو تاب گرفت

چشمه ي شعرم از تو آب گرفت

ليک با اين هميشه در تابم

کس بر آتش نمي زند آبم

هست از آن آب و تاب حاصل من

آب در ديده تاب در دل من

بر سر چارسوي کون و فساد

هيچ جنسي بدين کساد مباد

گفت بگذار جامي اين گله را

امشب از حد مبر مجادله را

گر همي بايدت رواج سخن

نيست زين بيشت احتياج سخن

خيز و بر غم ناکسان و کسان

هر چه داري به عرض شاه رسان

زانکه نقد سخن درين بازار

گرچه باشد چو زر تمام عيار

نرود همچو نقدهاي روان

تا نباشد بر آن ز سکه نشان

سکه ي آن اگر نيي آگاه

نيست الا قبول خاطر شاه

شاه روشن ضمير صافي دل

حامي حق و ناهي باطل

معدن عدل و منبع انصاف

مخزن فضل و مجمع الطاف

شاه سلطان ابوسعيد که هست

آسمان پيش قصر قدرش پست

پشت بر پشت شاه و شاه نشان

چاووشانش زجاه شاه وشان

داده شاهان تاجور باجش

خان خانان کشيده تاراجش

دست جودش چو زرفشان گردد

کيسه پرداز بحر و کان گردد

تيغ مهرش چو در مصاف شود

زهره ي پر دلان شکاف شود

تير مرغش چو آسمان گيرد

در دل دشمن آشيان گيرد

نخل رمحش چو بار و بر آرد

بار خصم از ميانه بردارد

هر طرف کرده رو سکندر وار

بوده فتح از يمين ظفر ز يسار

اهل غيبش به منتهاي اميد

داده در موطن مثال نويد

فيض خاصش ز عالم جبروت

کرده تسخير ملک تا ملکوت

کرده نص حق زعدل و رأفت او

همچو داوود بر خلافت او

من چگويم کزين جمال و جلال

باشد انديشه ي گنگ و ناطقه لال

هر چه انديشه را بر آن دستست

پيش قدر بلند او پستست

نتوان گفت مدح ازين بيشش

که خدا خواند سايه ي خويشش

حق بود همچو شخص و او سايه

سايه از شخص مي برد مايه

هر چه در ذات شخص موجودست

بي تفاوت زسايه مشهودست

رو نظر کن در آن درخت بلند

که چو بر خاک پست سايه فگند

هر چه بيني زشاخ و برگ برش

همه در سايه ظاهرست اثرش

همچنين هر چه ايزد متعال

دارد از معني جلال و جمال

پرتو ظل آن بود پيدا

از دل و دست خسرو والا

گرنه ز اطناب ترسم و تطويل

کنم آن را يکان يکان تفصيل

ليکن آنجا که فکرت صافيست

اين اشارت که مي رود کافيست

چون نياورد تنگناي عدم

تاب اشراق آفتاب قدم

شد ز اشراق نور خود نازل

گشت ظاهر به شکل سايه و ظل

تا که خفاش از بصارت دور

کند از سايه استفاضت نور

کيست سايه شه ستاره سپاه

آفتاب سپهر حشمت و جاه

کيست خفاش فاش گويم فاش

خلق درمانده در معاد و معاش

گرنه ظل ظليل شاه بود

که جهان را جهان پناه بود

دين و دنيا همه خلل گيرد

تا قيامت صلاح نپذيرد

تا بود در بلندي و پستي

سايه و آفتاب را هستي

يارب اين سايه ي الاهي را

آفتاب سپهر شاهي را

بر سرير بقا ممکن دار

بر سپهر خلود روشن دار

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید