chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

خرم دلي که روضه ي قدسش نشيمن است

خرم دلي که روضه ي قدسش نشيمن است

فارغ ز رنج و محنتش اين تيره گلخن است

منشين درين سراي مسدس که عاقبت

جاي اقامت تو سراي مثمن است

روشن دلي کجا که بود روشناس گل

و آزاده اي کجا که زبان دان سوسن است

تا بنگرد که هست گلي سر زده زگل

گلچهره اي که در ته گل کرده مسکن است

تا بشنود که سوسن آزاده ده زبان

پرفن سخنوريست کش از خاک مدفن است

جامي نظر سوي چمن افگن ببين که گل

زين سان چرا به خون دل آلوده دامن است

گل را برفت دامن هم صحبتي زدست

گويا غلط همي کنم آن دامن من است

گلها شکفت و گلرخ ما زير خاک خفت

ما را در اين بهار گلي بس عجب شکفت

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید