مرغي به تنگناي قفس بود پاي بست
دست قضا به لطف قفس را برو شکست
بگشاد بال صدق و صفا در صفاي قدس
جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست
نادان که جز مضيق قفس جا نديده بود
در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست
دانا که داشت آگهي از فسحت چمن
شکر خداي گفت که مرغ از قفس برست
مرغست جان پاک و قفس اين طلسم خاک
اين مرغ بس بلند و قفس نيک تنگ و پست
مرغ تو گرنه بسته پرست اين قفس چرا
بر خويشتن نمي شکني اي قفس پرست
جامي شکستن قفس آسان بود ترا
گر جلوه گاه مرغ ببيني چنانکه هست
بيرون اين قفس همه باغست و نوبهار
مرغان صفير زن که گذشت از حد انتظار