chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

در مرثيه ي برادر

تا کي زمانه داغ غمم بر جگر نهد

يک داغ نيک ناشده داغي دگر نهد

هر داغ کاورد قدري رو به بهتري

آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد

زير هزار کوه غمم بست و گر دهد

دستش هزار کوه دگر بر ز بر نهد

بي خوان ميهماني او حاضر ار شوم

پيش من از کباب جگر ماحضر نهد

صد زهر ناب تعبيه باشد در آن ميان

در کام عيش من به مثل گر شکر نهد

چون در نيايد از در احسان و لطف کاش

رختم ازين سراچه ي حرمان به در نهد

داني که چيست بالش راحت ازو مرا

خشتي که روز واقعه ام زير سر نهد

از بيم مرگ اگر چه دل و جان جراحتست

در وي اميدواري صدگونه راحتست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید