chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

دردا که پاکباز جهان از جهان برفت

دردا که پاکباز جهان از جهان برفت

پاک آن چنان که آمده بود از جهان برفت

جانش که شاهباز معارف شکار بود

آواز طبل شاه شنود و روان برفت

غم شد محيط مرکز عالم زهر کران

کان مرکز محيط کرم از ميان برفت

دلها به بر غمين که امين زمين نماند

جانها زتن رمان که امان زمان نرفت

اي وي نشان چگونه دهد کس که ساخت محو

در پي نشان نشان خود و بي نشان برفت

چون مردمان ديده شدم غرق سيل اشک

از بس که آبم از مژه ي خون فشان برفت

گفتم برم به شرح غمش زندگي به سر

غم زور کرد و قوت نطق از زبان برفت

هر موي بر تنم شود اي کاش صد زبان

تا من به هر زبان غم ديگر کنم بيان

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید