روح تو مرغ سدره نشين است و تن قفس
مرغ از قفس هميشه پريدن کند هوس
آن نوع زي که چون قفست بشکند اجل
تا روضه ي جنان نکني روي باز پس
آراسته براي تو بستان سراي خلد
و اينجا تو شادمان به تماشاي خار و خس
سردست هر نفس که نه از بهر دوست خاست
جز صبح کيست شاهد صادق برين نفس
منشين ز پاي جهد درين مهد پرفريب
نايافته بر آنچه مرادست دست رس
غافل مشو ز راه درين تنگ مرحله
کافلاک محمل آمد و انجم بر آن جرس
کس را درين خرابه اميد خلود نيست
اينک وفات مرشد کامل گواه بس
مخدوم سعد ملت و دين پير راه فقر
کافراخت بر فلک ز تواضع کلاه فقر