مرا دل از همه عالم گرفتست
چه جاي عالم از خود هم گرفتست
ز دلگيري کم هر کس گرفتم
کسي را دل بدين سان کم گرفتست
چنان از هستي خود زير بارم
که پشت طاقت من خم گرفتست
زخورشيد طرب کي گرم گردم
چو عالم را غمام غم گرفتست
از آن محروم دارم محرمان را
که محرم خوي نامحرم گرفتست
چو عيسي را درين بيغوله ي تنگ
ز گفت و گوي غولان دم گرفتست
پي دمسازي عالي نهادان
ره اين برشده طارم گرفتست
سرآمد مدت ارباب دولت
فلک زان جامه ي ماتم گرفتست
بود تابنده خور رخشنده جامي
که دورانش ز دست جم گرفتست
بود قوس قزح رنگين کماني
که چرخ از بازوي رستم گرفتست
ثريا باشد آن گردنده ي تسبيح
که گردون از کف مريم گرفتست
سليمان را چه امکان دست بر ديو
چو ديو از دست او خاتم گرفتست
به سرکش توسنان داده است ايام
عنان ملک کز ادهم گرفتست
حريم نيستي را کعبه اي دان
که خاکش خرده بر زمزم گرفتست
به راهش فاقه آمد ناقه زانست
که جامي فاقه را محکم گرفتست