اين نه قصرست همانا که بهشت دگرست
که گشاده به رخ اهل صفا هشت درست
جاي آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند
چون زهر نقش درو حور وشي جلوه گرست
تا به دانش پي نظاره ي آن حوروشان
همه تن چشم شده بين که چه صاحب نظرست
هر چه بر صفحه ي انديشه کشد کلک خيال
نقش هاي در و ديوارش از آن خوبترست
هيچ نقشي به دل اهل هنر نگذشتست
که در آنجا نه رقم کرده ي کلک هنرست
حسن معني که نهان بود پس پرده ي غيب
به ظهور آمده در وي به لباس صورست
شمش هاي زر او بهر مقيم حرمش
هريک از بهر حوادث شده زرين سپرست
چه عجب باشد از اين طرفه درختان که دروست
که چون باغ ارم امروز به عالم سمرست
هر درختي که به ديوار وي افراخته سر
به هوايش زده مرغ دل بيننده پرست
شکل محرابي هر طاق که بستند درو
از پي طاعت شه قبله ي هر تاجورست
کاميابي که چو در بزم طرب بنشيند
لايق زمزمه ي مطربش اين شعر ترست
تا زلعل لب تو ساغر زر بهره ورست
ماه نو غرقه از آن رشک به خون جگرست
تا گشادي کمر اي شمع شکر لب ز قصب
يک کمر بسته پي خدمت تو نيشکرست
کفش تو تاج سرم باد که اين افسر جاه
بر سر تخت نشينان نه کم از تاج زرست
نيست جز طوف ديارت غرض از کعبه مرا
باعث سير همه کعبه روان اين سفرست
صفت دوزخ سوزان که ز واعظ شنوي
زآتش شوق تو در سينه ي من يک شررست
شب دوري رخت را سحر آيد روزي
که دعاي سحر و يارب شب را اثرست
داد جان تشنه جگر بي لب لعلت جامي
گرچه مستغرق الطاف شه بحر و برست
شاه جم مرتبه يعقوب که از خلق حسن
قاف تا قاف جهان وارث ملک پدرست
شهرياري که پي خدمت او چرخ فلک
بسته جوزا صفت از دور معدل کمرست
سهم تيرش فگند چون شود از شست جدا
چين در ابروي سپر گر به مثل ماه خورست
صورت پستي افلاک بود با قدرش
اين که بيني که زمين زير فلک بر زبرست
کفش آن لجه ي جودست که با بخشش آن
هفت دريا که شنيدي به مثل يک شمرست
طشت زر يک تنه خور مي برد از شرق به غرب
بس که از خوف وي اطراف جهان بي خطرست
رمحش آن تازه نهاليست که از خون عدو
چون خورد آب هلاکش بر و مرگش خمرست
رو به هر ملک که آرند سپهدارانش
رقم رايتشان آيت فتح و ظفرست
هرگز از برد يقين دفع عطش نتواند
خصم جاهش که جگر تشنه ي بوک و کمرست
خسروا نيست ترا حاجت خيرآموزي
چون به هر خير ترا نور خرد راهبرست
اين عمارت که درين منزل دلکش کردي
با عمارتگري عدل تو بس مختصرست
عدل کن عدل که معماري عدل تو کند
سد هر رخنه ي ظلمي که به آفاق درست
تا درين کارگه بوقلمون هر چه قلم
مي کند ثبت همه حکم قضا و قدرست
بر تو از حکم قضا باد مسجل شب و روز
آن قدر عدل که اندازه ي طبع بشرست