chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

ايضا له

صبح ازل به خانه ي زرين آفتاب

بر لوح سيم چرخ نوشتند اين خطاب

کين سبز خشت مدرسه ي زرنگار نيست

جز بهر هر هنر طلب دانش اکتساب

بتراش حرف هاي جهالت زدل که هست

خط هاي نادرست سيه رويي کتاب

باشد لباب عالميان نوع آدمي

هستند زمره ي علما لب آن لباب

خوابت شود عبادت اگر زانکه چند شب

بر خود کني حرام درين مهد جهد خواب

از نور صبح شيب کجا بهره ور شوي

دود چراغ اگر نخوري در شب شباب

باشد مجامع علما روضه هاي قدس

خود را به آن رياض کش از مرتع دواب

نااهل را به علم مخوان زانکه مشکل است

از رشح ابر محو سواد از پر غراب

جان را حجاب جهل عذابيست سخت تلخ

از انحراف طبع بود عذبت اين عذاب

شايد ببيني آنچه بينند اهل دل

بگشا زپيش ديده ي جان خود اين حجاب

در کسب علم کوش که کلب از معلمي

آيد برون ز منقصت ساير کلاب

بهتر ز کنج مدرسه نبود ترا پناه

زين دهر پرحوادث و چرخ پر انقلاب

مست شراب کبر شدي از خيال علم

تا در تو عاقبت چه خمار آرد اين شراب

گم کرده اي به مسأله اي چند خويش را

درکش به جيب فکر سر خويش را بياب

خواهي که توسن فلک آري به زير ران

عيسي صفت برآر خر خود از اين خلاب

خردي به فضل جاي بزرگان مکن طلب

بس طفل تيزدو که به روي افتد از شتاب

منطق کند به فکر صواب از خطا جدا

دارد نتيجه منطق تو فکر ناصواب

اشکال علم هيأت باطن نکرده حل

زاشکال هندسيست چو گيرد کسي حساب

دل را به آب زهد و ورع ده طهارتي

کين باشد از کتاب هدايت نخست باب

از آخر حضيض طمع بازکش عنان

تا شهسوار اوج فلک بوسدت رکاب

از مرجع و مآب خودي مانده بي خبر

زان مي کني زبي خبران مرجع و مآب

سازي رفيع از در دو نان جناب خويش

اي خاک بر سر تو ازين رفعت جناب

پيش آر غيرتي که زخوان نوالشان

ان ذب آب نيست مگر سيرت ذباب

صيت کمال تو ز رياضت شود بلند

از کاسه ي تهي بود آوازه ي رباب

از طوق حکم کلک تو گردن نمي کشد

هر چند تيغ ملک بود مالک رقاب

معمور باطني که پي کسب و کار علم

اين کارخانه ساخت درين عالم خراب

از جلوه هاي شاهد اقبال سرمدي

بادش هميشه وقت خوش و عيش مستطاب

هستم اميدوار زاحسان کردگار

کش عاجلا ثنا بود و آجلا ثواب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید