chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

در خطاب عمارت است اين مدح

اي از علو قدر به کرسي نهاده پا

فرق مقيم فرش حريم تو عرش سا

مشکل رسد به دولت تقبيل سدره ات

گردون اگرچه راست کند قامت دو تا

از طرف بامت ار نگرد پاسبان به زير

در چشمش آفتاب نمايد کم از سها

در نيمه ره به سدره برآسايد از عروج

مرغي که سوي کنگر قصرت کند هوا

بر آسمان اگر نکني سايه چون زمين

تنها زمين به سايه ي تو کي کند وفا

ظل زمين به ساحت فرشت نمي رسد

فارغ بود صباح تو از ظلمت مسا

سنگ اساس تو ز تصلب حيل مثل

سقف رواق تو زترفع سما نما

زان کنگر زميني اذا بست الجبال

زين قبله ي دعايي اذا انشقت السما

روي توجه ي همه آفاقيان به تست

همه قبله ي اميدي و هم کعبه ي صفا

وضع تو بي نظير و بناي تو دلپذير

آب تو جانفزاي و هواي تو دلگشا

هر جاي تو که مي نگرم به ز ديگريست

با تو نمي رسد صفت من به هيچ جا

جهد بليغ کرد به وصفت زبان نطق

اما نشد هنوز کما ينبغي ادا

خود را بر آستان تو اندازد آفتاب

دارد زشمس هاي تو دريوزه ي ضيا

انداخت عکس نقش ضمير مصوران

از بس که يافت صفحه ي ديوار تو جلا

خورشيد زر ناب و فلک لاجورد گشت

کردند جا درون تو خود را به نقش ها

نقاش چين چه کار کند در تو غير آنک

بر نقش کلک خويش کشد خامه ي خطا

حوض تو در ميانه و انهار گرد او

ما بر کنار او خوش و او در ميان ما

چون چارجوي خلد به الوان مختلف

جاريست گرد حوض تو انهار دايما

حوضي عجب زسيم که بر ديده ي خيال

تمثيل مثل آن نبود حد سيميا

چون ديد حوض سيم تو از آب لطف پر

سيماب شد ز روي زمين چشمه ي بقا

سر برکشيده طرفه درختي از آن ميان

وين طرفه تر که نيست درو قوت نما

ريزان نگشته برگ وي از آفت خزان

جنبش نديده شاخ وي از صولت صبا

مرغان به شاخ و برگ وي آن سان گرفته انس

کز وي نمي شوند به صد هاي و هو جدا

جز منتهاي همت مرغان عرش نيست

نبود درخت سدره بدين گونه منتها

فواره در ترانه زمنقار مرغ او

در باغ دهر کم زده مرغي چنين نوا

ننهاده در حريم تو سايل هنوز پاي

گويد صرير باب تو اهلا و مرحبا

حاجت به قول نيست که بي ذلت سوآل

حاجات سايلان زدر ما شود روا

از ظلمت کسوف شود ايمن آفتاب

گر آورد به سايه ي ديوارت التجا

ليک از فروغ شمسه درون و برون تو

امکان سايه نيست مگر سايه ي خدا

ذالجود و المکارم و الفضل و المنن

ذوالمجد و المفاخر و العز و العلا

سلطان حسين آنکه بود روز بزم و رزم

کاالغيث في العطية و الليث في الوغا

شاه غز اشعار که دارد غزاي او

بر روزگار دشمن دين صورت غزا

مشکين زطيف نافه ي حلقش مشام گل

روشن زگرد مرکب او چشم توتيا

يابد زکيميا صفت زر وجود مس

وز التفات همت او فعل کيميا

گر يافتي به خدمت او رخصت قيام

از پشت چرخ پير برون رفتي از انحنا

نبود به روزهاي ربيع آن مطر که خور

با دست زرفشانش عرق ريزد از حيا

شد خصم سفله از اثر تيغ او دو نيم

چون ارض سفلي از رقم خط استوا

هرکس که رو به مهر وي آرد چه باک از آن

کافتد چو سايه خصم نگونسارش از قفا

خواهد فلک به سايه ي او خواب ورنه چيست

بر مهد اطلسش زمه مهر متکا

عالم پناه شاها چون مي کشد دلت

از شاهدان سر قدر برقع خفا

پوشيده نيست بر تو که در عرصه ي فناست

معمورييي که هست درين عرصه ي فنا

آن به که از اشارت معمار عقل و دين

در باغ ملک قصر عدالت کني بنا

هر جا روان کني زدرون و برونش آب

از جويبار دانش و سرچشمه ي ذکا

بنشانيش به صحن درختي که باشدش

شاخ از وفا و گل زکرم ميوه از سخا

برگش بود هوا زده ي نفس را علاج

شاخش بود زمن شده ي عجز را عصا

مرغان بر آن نشسته زآثار بر تو

افکنده در رواق فلک غلغل ثنا

از ميوه خود چه گويم کز طعم و بوي خوش

جان ترا شود ابد الابدين غذا

بفروش کام نفس و بخر دولت ابد

اينک ستاده مشتري ان الله اشترا

حيف آيدم که رايت شاهي فتد زپاي

آنجا که سرکشد علم دولت گدا

نگشايدت زساختن اين سراي کار

گر کار آن سراي نسازي درين سرا

از فيض ابر لطف و سحاب نوال تست

هر نکته اي که زاد ازين طبع نکته زا

ور ني در آن محيط که هر قطره هست ازو

بحر گهر چه قدر صدف ريزه ي مرا

تا بهر صيد مرغ اجابت همي نهند

هر صبح و شام اهل صفا دامي از دعا

بادا هميشه مرغ اجابت شکار تو

دامش دعاي رام لک العز و البقا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید