chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

اين نامه جواب خواجه ي جهان است

مرحبا اي قاصد ملک معالي مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

نامه ي سربسته آوردي که گر چون نافه اش

سر شکافي بر مشام جان زند بوي وفا

غنچه ي نشکفته است از گلبن فضل و هنر

در بهارستان دانش يافته نشو و نما

لقمه ي پيچيده است از خوان لقمان آمده

تا شود جان و دل حکمت شناسان را غذا

بود موسي را عصايي پيش ازين در کف که خورد

سحرهاي ساحران چون شد به معجز اژدها

گشته بر انواع سحر اين نامه طي گويا که هست

در کف دانشوران يک شبر مانده زان عصا

لف او را گر کني نشر از بديع نظم و نثر

پر ز صنعت يابي اش از ابتدا تا انتها

از بياض فرجه ي بين السطور او بود

نهر سيمين را ز هر سو خاسته مشکين گيا

سوي معراج حقايق عقل و جان را سلمست

شکل ترتيب سطورش کامده سلم نما

سلم است اما در او غير از تنزل نيست دأب

طرفه حالي کان تنزل هست عين ارتقا

پايه پايه عقل از آن سلم چو مي آيد فرو

مي نهد گويي زهر پايه فراز عرش پا

نظم و نثرش بين که پنداري دبير چرخ کرد

عقد پروين را در اثناي بنات النعش جا

يا خود افتادست مخزونات گنج پرگهر

بر بساط عرض بعضي متصل بعضي جدا

فقره هاي نثر او قوت ده پشت هنر

نکته هاي نظم او روشنگر تيغ ذکا

خواستم گيرم دوات از مه، سياهي از ظلام

خامه از تير و بياض از صفحه ي شمس الضحا

تا جواب آن کنم انشا، دبير عقل گفت

برمدار از چهره ي انديشه جلباب حيا

زآسمان جود چون رخشنده گردد آفتاب

در مقابل سهو باشد بخشش نور از سها

در رياض فضل چون بالا کشد سرو سهي

از بنفشه نيست لايق جلوه با پشت دو تا

در سخن آنجا که باشد طبع سحبان سحرساز

کي پسندد عاقل از طيان که گردد ژاژخا

در ضرورت باشد اين معني طريق شعر گير

نارواي غير شاعر هست شاعر را روا

چون دبير عقل زد بهر من اين سنجيده راي

سر زد از خاطر به وفق رايش اين مطلع مرا

جز تو نبود قاصد بي قاصدان را اي صبا

خيز و بگذر سوي آن مقصود جان ها قاصدا

عرضه ده آنجا سلامي از سلامت منشعب

بلکه چون اسم سلام آفاقيان را ملتجا

سينش از دندانه ها پيوسته دندان کرده تيز

تا گشايد از رگ جان عقده ي رنج و عنا

لام او بار دل ما ديده و خم کرده پشت

تا به پشت خم کشد آن را به سرحد ادا

وان الف لام آمده در وي که پا ننهاده ايم

بي لواي استقامت در ره عشق و ولا

حلقه ي ميمش بود شاهد بر آن معني که کرد

سر اخلاص و محبت حلقه اي در گوش ما

بعد تبليغ سلام از بنده جامي عرضه کن

گر مجال گفتگو باشد در آن حضرت ترا

کارزوي من به ديدارت بسي کامل ترست

زآرزوي عاشق مفلس به وصل کيميا

تشنه را در باديه روزي که باشد از سموم

گرم چون اخگر زمين، سوزنده چون آتش هوا

ميل دل داني چه سان باشد به سوي آب از آن

شوق من افزون بود سوي تو اي بحر عطا

غرق بحر شوقم ار سويت نويسم شرح آن

نيست آن جز جنبش دستي به قصد آشنا

نيست در شهر ترا از بهر منع زايران

شهر بي در را چه سان در بست بر رويم قضا

از گران جاني نيارم سويت آمد ورنه هست

جذب شوق از پيش روي و دفع اضداد از قفا

هست جنبانيدن از جا کوه آهن را محال

گرچه گردد بار صرصر يار با آهن ربا

شد فضاي ملک هستي بر دلم چون ناي تنگ

مي رسد هر دم نفيرم بر فلک زين تنگنا

بر جبين داغ نفاق از يک طرف جمعي دغل

بر زبان لاف وفاق از يک طرف مشتي دغا

دوستان اين دشمنان آن مي ندانم در ميان

تا به کي باشم مذبذب لا الي و لا الا

چند گردم گرد شهر و روستا دردا که نيست

هم زباني يافت ني در شهر ني در روستا

درد تنهايي گريبانگير من شد تا ربود

دهر اخوان از کفم دامان اخوان الصاف

پاکبازاني به تن بر ساحل بحر وجود

ليک سر جانشان مستغرق موج فنا

مستقر صورت ايشان حضيض مسکنت

مرتقاي همت ايشان حريم کبريا

گم شود چون قطره در دريا اگر يابد گذر

بر دل ايشان زاوج عرش تا تحت الثرا

از نوازش هاي شيرين وز نصيحت هاي نرم

خستگان را مرهم و آزردگان را موميا

تاج و تخت سلطنت را خواب بينند و خيال

شب چو آسايند سر بر خشت و تن بر بوريا

يک نفس زاوقاتشان عيش مخلد را سبب

يک گهر زانفاسشان ملک مؤبد را بها

رويشان در دفع ظلمت ها مصابيح الظلم

رايشان در حل مشکل ها مفاتيح الهدا

آه و واويلا من هجرانهم بعد الوصال

آه و واويلاه من فقدانهم بعد اللقا

کيف لا اشکو و قد زادت تصاريف المحن

کيف لا بکي و قد طالت بناريح الجوي

مانده زايشان دور از اصحاب صورت کرده ام

اختيار گوشه ي تجريد و کنج انزوا

ليک با جمعي برون از کسوت نوع بشر

عقد صحبت بسته ام هم در خلا هم در ملا

فيض ايشان چون رسيدست از قلم بي واسطه

مانده محفوظند لوح آسا زنقش هر خطا

وحشيان حرف را کز هم گريزان آمدند

قيد کردستند در مشکين سلاسل عمرها

پوست پوشاني فروبسته لب از گفتار نيک

بر طلب کاران به تأييد نظر مشکل گشا

آن يکي برتر ز جمله در علو مرتبه

چون پيمبر با حق او مبهط وحي خدا

وان دگر از بهر دور افتادگان او را دلي

پرخبرهاي صحيح از بارگاه اصطفا

آن يکي زاسرار قرآن برقع شبهت گشاي

وان دگر زآيينه ي سنت ظلام شک زدا

آن يکي از جنبش مشائيان در وي اثر

وان دگر از تابش اشراقيان بر وي ضيا

آن يکي دوشيزگان سر وحدت را ز رخ

برگرفته در حضور بالغان ستر خفا

وان دگر تشحيذ خاطر را نهاده در ميان

گاه نثري دلفريب و گاه نظمي جانفزا

از فرنگي شيشه چشم خويشتن کرده چهار

کرده رو در روي ايشانم نشسته دايما

گر شود ابر شآمت بر رخ معني حجاب

يا برد گرد ملال از ديده ي فکرت جلا

پاي از سر سازم و کرسي ز زانو پس نهم

پاي بر کرسي لکي ارقي الي روض العلا

سر زجيب تن برآرم ديده ي جان افگنم

بر جهاني همچو صحراي امل بي منتها

ملکي از نور و ظلم برتر که هرک آنجا رسيد

گفت ليس عند ربي لاصباح و لا مسا

ني درو بغض و عداوت ني درو حرص و امل

ني درو کبر و رعونت ني درو زرق و ريا

لاله ي راغ وي از باران صفوت در نمو

آهوي دشت وي از ريحان حيرت در چرا

داده هوي آهوش جان را نشان از کنه غيب

خوانده لاي لاله اش دل را به نفي ماسوي

شاهباز دل هنوز اندر هوايش پرزنان

قيد آب و گل کشد بازم در اين محنت سرا

زان شکارستان هزاران صيد معني آورم

بهر قوت جمعي از خوان حقايق ناشتا

ليک غرق حيرتم من کين يهودي سيرتان

مي کنند از من و سلوا ميل سير و گندنا

نيست مقول جعل جز آنکه خود گرد آورد

گوي عنبر گر نهي پيشش کجا بويد کجا

محرمي چون نيست پيدا زآنچه دارم در ضمير

جز دهان بستن دوات آسا نمي بينم دوا

ور شود مضطر ز خامه بر تراشم محرمي

وز زبان وي کنم در نامه عرض ماجرا

سر بچسبانم به خوناب جگر وز داغ دل

برنهم مهر و فرستم سوي خدام شما

از جوانمردان کهفم معرض از اغيار و نيست

راز دار من وراي کهف يا کهف الورا

هم جهان را خواجه اي هم فقر را ديباچه اي

نلت سر الففقر لکن تحت استار الغنا

مدح تو خواهم نه همچون شاعران و منشيان

دارد از آواي زاغان طوطي طبعم ابا

چيست کار شاعران تنسيق اوصاف و نعوت

چيست دأب منشيان تلفيق القاب و کني

وين تکلف گرچه زر ده دهي باشد به فرض

کم عيار آيد به معيار قبول اذکيا

خود ثناي خويش کن يعني سوي معني گراي

وز حد مدح گرفتاران صورت برترا

پاي جايي نه که دون پايه ي قدرت بود

ور بود برتر زگردون پايه ي مدح و ثنا

غرقه شو در لجه ي بحري کش افتاده به روي

نيست بيش از برگي از نيلوفر اين نيلي وطا

قطره بيش از بحر گنجد در انا ليکن چو شد

متحد با بحر تاب وي کجا آرد انا

اين چنين مدحي که گفتم چون نه حد غيرتست

مدح گو را اختصار اولي نمايد بر دعا

تا بود سرمايه ي صوفي فنا از بود خويش

باد از آن سرمايه حاصل سود تو گنج بقا

تيزبين بادا ترا چشم يقين تا غايتي

کش ترقي ممتنع باشد پس از کشف غطا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید