chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

عبدالرحمن جامی

في توحيد باري عز اسمه

درين صحيفه چو آغاز کردم املي را

گرفتم از همه اولي ثناي مولي را

زهرچه هست طريق ثناي او اوليست

به پاي صدق سپردم طريق اولي را

مقدري که به صنع بديع خود پوشيد

لباس حسن عبارت عروس معني را

چو خوان نهاد به خلوت سراي جود نشاند

به صدر مجلس فطرت عقول اولي را

نشان ز جلوه ي خود داد در مجالي کون

چو در کشيد به قيد صور هيولي را

اگر شراره ي قهرش رسد به سدره کند

درخت ميوه ي زقوم شاخ طوبي را

و گر شمامه ي لطفش نفس زند سازد

رياض خلد شقاوت سراي عقبي را

پي هدايت فرعونيان ظلمت رو

به نور خويش قوي داشت دست موسي را

نمود فضل تجرد به خاکيان روشن

به آفتاب چو همسايه ساخت عيسي را

به سر حکمت او کس نمي رسد ور ني

زمرد از چه کند کور چشم افعي را

و گرنه نور وي از روي نيکوان پيداست

چراغ ديده ي مجنون که ساخت ليلي را

براي دايره ي گل به باغ بي پرگار

دهد به ناميه هر سال طبع ماني را

زنار لاله و نور شکوفه تازه کند

به جلوه گاه چمن شيوه ي تجلي را

به پيش مسند گل گوشه ي رياحين است

به بلبلان دهد انشاء شعر و انشي را

خرد زکنه کمالش به ذره اي نرسيد

بلي چه بهره ز خورشيد چشم اعمي را

اگر ز دفتر توحيد بايدت حرفي

درآ به مکتب طفلان بخوان الف بي را

بت است هر چه بود بعد وحدتش يعني

پس از الف که رقم کرده اند بي تي را

به سنگ لا بشکن جام عزت همه را

بدين شکست مکن خاص لات و عزي را

بزرگوار خدايا به آن ستوده که کرد

به جنب هستي تو طي بساز دعوي را

زبس که بر دل او ريخت حب ذاتي تو

زهم نکرد جدا طبع خوف و بشري را

که روي خاطر جامي چنان سوي خود دار

که پشت پاي زند خط دين و دنيي را

مبر زسلک رفيقان اسفلش بيرون

نکرده قبله ي همت رفيق اعلي را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید