گاه دل در ساز و گه در ديده جا
هر دو جاي تست يا بدرالدجا
طوبي آمد قد تو وقت خرام
گر خرامد سوي ما طوبي لنا
تا به هر چشمي زراهت سرمه برد
چشم من دارد غباري از صبا
من نگويم بنده ي خويشم شمار
نيست حکمي بنده را بر پادشا
خواهم از دل برکشم پيکان تو
ليکن از دل برنمي آيد مرا
پرده بگشا چون نمودي آن دو زلف
تا رخت بينم بعد از عمرها
گر سر جامي جدا سازي به تيغ
به که سازي زآستان خود جدا