هر چه اسباب جمالست رخ خوب ترا
همه بر وجه کمالست کما لا يخفا
بعد عمري کشمت گفتي و من مي ميرم
هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ريا سبحه ي صد دانه شمرد
در همه شهر بدين شيوه شد انگشت نما
گر به تيغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است
غم از آنست که از تيغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم از آن لب به دعا دشنامي
حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه از آن لب نبود حد کسي
در سر ما هوسي هست ولي زان کف پا
جامي آخر به سر زلف تو زد دست اميد
خصه الله تعالي بمزيد الزلفا