شب رفته ايم در سر زلف توچون صبا
زلفت به تاب گفت که درويش مرحبا
چشمش بغمزه گفت چرا دير آمدي
بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا
ديدم عيان بديده او آن جمال را
او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا
جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد
آخر بخنده هاي شکر بار جان فزا
لب بر لبم نهاد و زبان دردهان من
مي خورد و مست از لب خود داد بوسها