chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابو عبدالله ابن باکويه شيرازي (باباکوهي)

شب رفته ايم در سر زلف توچون صبا

شب رفته ايم در سر زلف توچون صبا

زلفت به تاب گفت که درويش مرحبا

چشمش بغمزه گفت چرا دير آمدي

بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا

ديدم عيان بديده او آن جمال را

او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا

جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد

آخر بخنده هاي شکر بار جان فزا

لب بر لبم نهاد و زبان دردهان من

مي خورد و مست از لب خود داد بوسها

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید