جهت مرجسم را با شد نه جانرا
مکن محبوس درياي روانرا
مرکب کي بود ذات بسيطه
نظر بگشا به بين عين عيانرا
بجز هستي واجب ممتنع دان
چو ممکن گفته ي هر دو جهانرا
بحسن خود شود عاشق بهر روي
بچشم او شناس آن دلستانرا
بغير از آب صافي هيچ نشناس
گل سرخ و سفيد و ارغوانرا
در اين بستان چو سر از ياد هو رفت
انا الحق دان نفير بلبلانرا
چو کوهي شد فنا ازخود بکلي
نشان گم کرد و ديد آن دلستانرا