ما ذره ايم پيشت اي آفتاب جانها
خوردم قسم برؤيت و الليل و الضحهيا
او را که علم قاصر از کنه ذات پاکست
سبحان من عرفنا ذکر زبان اشيا
خوانندگان قرآن جز لفظ مي ندانند
عمري بسر دويدم اندر ميان قرا
در مکتب خيالت خوانند ابجد عشق
گر فاضلند و کامل گر ناقصند و دانا
از آه ما سحرگاه آتش بعالم افتاد
مرغان کباب گشتند در باغ آشيانها
در ديده ها نشيني تا روي خود به بيني
گفتي حکايت خود در کام و در زبانها
تو جان جان جاني درمنزل خيالت
چون آفتاب رفتي در جوف آسمانها
گفتي بسوي ما آي بگذر ز دين ودنيا
از حضرت تو آيد بر گوش و جان نداها
جانم بسوخت از غم اي پادشاه اعظم
کوهي خسته دل را درياب يا الها