در خفا و در ملا ديدم خدا
در نشيب و در علا ديدم خدا
در بلاها ديدمش با خود ولي
در نعيم و در عطا ديدم خدا
چشم بگشادم به نور روي او
در ميان ديده ها ديدم خدا
ذره ذره هر چه آمد در نظر
آفتاب مه لقا ديدم خدا
سوختم در آتشش مانند شمع
در ميان شعله ها ديدم خدا
ديده ام خود را بچشم خود عيان
من هم از ديد خدا ديدم خدا
لا ير الله گفت غير الله گفت
من کيم پس تا کجا ديدم خدا
فاني مطلق شدم معدوم هم
در فنا عين بقا ديدم خدا
در بدر گشتم بشي الله او
در همه شاه و گدا ديدم خدا
در وفاي عشق او کردم وفات
زنده گشتم بوالوفا ديدم خدا
در مقام لي مع الله وقتها
بي ملک بي انبيا ديدم خدا
از نوافل چون شدي سمع بصير
هم به عين تو تو را ديدم خدا
در زبان وکام هر شيئي که هست
ربنا و ربنا ديدم خدا
در نماز و ورد و در تسبيح و ذکر
هم بشرع مصطفي ديدم خدا
نه عرض نه جسم نه جوهر نه جان
نه چه و چون و چرا ديدم خدا
صدر هم آن دلبر طناز گشت
زنده گشتم خون بها ديدم خدا
کل يوم هو في الشأن گفته اي
از وصال تو چها ديدم خدا
گفت کوهي بر سر طور وصال
خر موسي صعقها ديدم خدا