سیه چرده ای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
نه من صورت خویش خود کرده ام
که عیبم شماری که بد کرده ام
تو را با من ار زشت رویم چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبا نگار
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش
تو دانائی آخر که قادر نیم
توانای مطلق تویی من کیم؟
گرم رَه نمائی رسیدم به خیر
وگر گم کنی بازماندم ز سیر
جهان آفرین گر نه یاری کند
کجا بنده پرهیزگاری کند