chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

نفس می نیارم زد از شکر دوست

نفس می نیارم زد از شکر دوست

که شکری ندانم که در خورد اوست

عطائیست هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم؟

ستایش خداوند بخشنده را

که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست؟

که اوصاف مستغرق شأن اوست

بدیعی که شخص آفریند ز گل

روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پایان شیب

نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

چو پاک آفریدت بهش باش و پاک

که ننگست ناپاک رفتن به خاک

پیاپی بیفشان از آئینه گرد

که صیقل نگردد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودی آب منی

اگر مردی از سر بدر کن منی

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

چرا حق نمی بینی ای خودپرست

که بازو بگردش درآورد و دست

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیق حق دان نه از سعی خویش

به سرپنجگی کس نبردست گوی

سپاس خداوند توفیق گوی

تو قائم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند و روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

بدارو دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته است

ز انبوب معده خورش یافته است

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بَرِ مادر دلپذیر

بهشتست و پستان در او جوی شیر

درختیست بلای جان پرورش

ولد میوه ی نازنین در برش

نه رگهای پستان درون دلست؟

پس ار بنگری شیر خون دلست

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته درو مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

براندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید