chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

حکایت: یکی خوب خُلق و خَلق پوش بود

یکی خوب خُلق و خَلق پوش بود

که در مصر یک چند خاموش بود

خردمند مردم ز نزدیک و دور

به گردش چو پروانه جویان نور

تفکر شبی با دل خویش کرد

که پوشیده زیر زبانست مرد

اگر همچنین سر بخود در برم

چه دانند مردم که دانشورم؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوست

که در مصر نادان تر از وی هموست

حضورش پریشان شد و کار زشت

سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت

در آیینه گر خویشتن دیدمی

به بی دانشی پرده ندریدمی

چنین زشت ازآن پرده برداشتم

که خود را نکو روی پنداشتم

کم آواز را باشد آوازه تیز

چو گفتی و رونق نماندت گریز

تو را خامشی ای خداوند هوش

وقارست و، نا اهل را پرده پوش

اگر عالمی هیبت خود مبر

و گر جاهلی پرده ی خود مدر

ضمیر دل خویش منمای زود

که هرگه که خواهی توانی نمود

ولیکن چو پیدا شود راز مرد

به کوشش نشاید نهان باز کرد

قلم سر سلطان چه نیکو نهفت

که تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهائم خموشند و گویا بشر

زبان بسته بهتر که گویا بشر

چو مردم سخن گفت باید بهوش

وگرنه شدن چون بهایم خموش

به نطقست و عقل آدمیزاده فاش

چو طوطی سخنگوی نادان مباش

به نطق آدمی بهترست از دواب

دواب از تو به گر نگوئی صواب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید