chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

حکایت: تکش با غلامان یکی راز گفت

تکش با غلامان یکی راز گفت

که این را نباید به کس باز گفت

به یک سالش آمد ز دل بر دهان

به یک روز شد منتشر در جهان

بفرمود جلاد را بی دریغ

که بردار سرهای اینان به تیغ

یکی زآن میان گفت و زنهار خواست

مکش بندگان کاین گناه از تو خاست

تو اول نبستی که سرچشمه بود

چو سیلاب شد پیش بستن چه سود

تو پیدا مکن راز دل بر کسی

که او خود بگوید بر هر کسی

جواهر به گنجینه داران سپار

ولی راز را خویشتن پاس دار

سخن تا نگویی برو دست هست

چو گفته شود یابد او بر تو دست

سخن دیوبندست در چاه دل

به بالای کام و زبانش مهل

توان باز دادن رَهِ نرّه دیو

ولی باز نتوان گرفتن به ریو

تو دانی که چون دیو رفت از قفس

نیاید به لا حول کس باز پس

یکی طفل برگیرد از رخش بند

نیاید به صد رستم اندر کمند

مگو آن که گر بر ملا اوفتد

وجودی از آن در بلا اوفتد

به دهقان نادان چه خوش گفت زن

به دانش سخن گوی یا دم مزن

مگوی آنچه طاقت نداری شنود

که جو کشته، گندم نخواهی درود

چه نیکو زدست این مثل برهمن

بود حرمت هر کس از خویشتن

نباید که بسیار بازی کنی

که مر قیمت خویش را بشکنی

چو دشنام گویی دُعا نشنوی

بجز کشته ی خویشتن ندروی

مگوی و منه تا توانی قدم

از اندازه بیرون و زاندازه کم

اگر تند باشی به یک بار و تیز

جهان از تو گیرند راه گریز

نه کوتاه دستی و بیچارگی

نه زجر و تطاول به یکبارگی

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید