chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

حکایت: من از بصره آورده ام بس عجب

من از بصره آورده ام بس عجب

حدیثی که شیرین ترست از رطب

تنی چند در خرقه ی راستان

گذشتیم بر طرف خرماستان

یکی در میان معده انبار بود

ز پرخواری خویش بس خوار بود

میان بست مسکین و شد بر درخت

وزآن جا به گردن در افتاد سخت

نه هر بار خرما توان خورد و برد

لت انبان بد عاقبت خورد و مُرد

رئیس ده آمد که این را که کشت؟

بگفتم مزن بانگ بر ما درشت

شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ

بود تنگدل رودگانی فراخ

شکم بند دستست و زنجیر پای

شکم بنده نادر پرستد خدای

سراسر شکم شد ملخ لاجرم

به پایش کشد مور کوچک شکم

برو اندرونی بدست آر پاک

شکم پر نخواهد شد الا بخاک

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید