chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

خدا را ندانست و طاعت نکرد

خدا را ندانست و طاعت نکرد

که بر بخت و روزی قناعت نکرد

قناعت توانگر کند مرد را

خبر کن حریص جهانگرد را

سکونی بدست آور ای بی ثبات

که بر سنگ گردان نروید نبات

مپرور تن از مرد رای و هُشی

که او را چو می پروری می کشی

خردمند مردم هنر پرورند

که تن پروران از هنر لاغرند

کسی سیرت آدمی گوش کرد

که اول سگ نفس خاموش کرد

خور و خواب تنها طریق ددست

برین بودن آیین نا بخردست

خنک نیکبختی که در گوشه ای

به دست آرد از معرفت توشه ای

بر آنان که شد سر حق آشکار

نکردند باطل برو اختیار

ولیکن چو ظلمت نداند ز نور

چه دیدار دیوش چه رخسار حور

تو خود را از آن در چه انداختی

که چَه را ز رَه باز نشناختی

بر اوج فلک چون پرد جرّه باز

که بر شهپرش بسته ای سنگ آز؟

گرش دامن از چنگ شهوت رها

کنی رفت تا سدرة المُنتهی

به کم خوردن از عادت خویش خورد

توان خویشتن را ملک خوی کرد

کجا سیر وحشی رسد در ملک

نشاید پرید از ثری بر فلک

نخست آدمی سیرتی پیشه کن

پس آنگه ملک خویی اندیشه کن

تو بر کرّه ی توسنی بر کمر

نگر تا نپیچد ز حکم تو سر

که گر پالهنگ از کفت در گسیخت

تن خویشتن کشت و خون تو ریخت

به اندازه خور زاد اگر مردمی

چنین پر شکم، آدمی یا خمی؟

درون جای قوتست و ذکر و نفس

تو پنداری از بهر نانست و بس

کجا ذکر گنجد در انبان آز

به سختی نفس می کند پا دراز

ندارند تن پروران آگهی

که پر معده باشد ز حکمت تهی

دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ

تهی بهتر این روده ی پیچ پیچ

چو دوزخ که سیرش کنند از وقید

دگر بانگ دارد که هل من مزید؟

همی میردت عیسی از لاغری

تو در بند آنی که خر پروی

بدین، ای فرومایه، دنیا مخر

تو خر را به انجیل عیسی مخر

مگر می نبینی که دد را مُدام

نینداخت جز حرص خوردن به دام

پلنگی که گردن کشد بر وحوش

به دام افتد از بهر خوردن چو موش

چو موش آنکه نان و پنیرش خوری

به دامش در افتی و تیرش خوری

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید