chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

حکایت: جوانی خردمند پاکیزه بوم

جوانی خردمند پاکیزه بوم

ز دریا برآمد به دربند روم

در او فضل دیدند و فقر و تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

مه عابدان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش نشان کس ندید

بر آن حمل کردند یاران و پیر

که پروای خدمت ندارد فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رأی تباه

ندانستی ای کودک خودپسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه به مسجد از خاک و خس

طریقت جز این نیست درویش را

که افکنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سُلَّم جز این

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید