chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابو منصور محمد دقيقي

قصيده

پريچهره بتي عيار و دلبر

نگاري سرو قدّ و ماه منظر

سيه چشمي که تا رويش بديدم

سرشکم خون شدست و بر مشجر

اگر نه دل همي خواهي سپردن

بدان مژگان زهر آلود منگر

وگر نه بر بلا خواهي گذشتن

بر آتش بگذر و بردرش مگذر

بسان آتش تيزست عشقش

چنانچون دو رخش همرنگ آذر

بسان سرو سيمين است قدّش

وليکن بر سرش ماه منور

فريش آن روي ديبا رنگ چيني

که رشک آرد بر او گلبرگ تر بر

فريش آن لب که تا ايدر نيامد

ز خلد آيين بوسه نامد ايدر

از آن شکر لبانست اينکه دايم

گدازانم چو اندر آب شکر

از آن لاغر ميانست آنکه عشقم

چنين فربه شدست و صبر لاغر

بچهره يوسف ديگر وليکن

بهجرانش منم يعقوب ديگر

اگر بتگر چنان پيکر نگارد

مريزاد آن خجسته دست بتگر

و گر آزر چنو دانست کردن

درود از جان من بر جان آزر

صنوبر ديدم و هرگز نديدم

درخت سيم کش بر سر صنوبر

چنان کز چشم او ترمس نترسيد

جهود خيبري از تيغ حيدر

چنان کان چشم او کردست با من

نکرد آن نامور حيدر به خيبر

چنان بر من کند او جور و بيداد

نکردند آل بوسفيان به شبر

چنانچون من برو گريم نگرييد

ابر شبير زهرا روز محشر

مرا گويد ز چندين شعر شاهان

ز چندين عاشقانه شعر دلبر

بمن ده تا بدارم يادگاري

بپرده ي چشم بنويسم بعنبر

بحلقه ي زلفک خويشش ببندم

چو تعويذي فرو آويزم از بر

کم از شعري که سوي ما فرستي

نه ام اندر خور گفتار وز در

مگر خود شعر بر من برنزيبد

مگر خود نيستم اي دوست در خور

ايا ناپاک دار اين خواريم بس

بدين اندر نيارم سر بچنبر

چرا بنويسيم باري مديحي

امير نامداران شاه مهتر

کدامست آنکه گويي روي گيتي

بيفروزد به بوسعد مظفر

چو نام آن نگار آمد بگوشم

فرو باريدم از چشم آب احمر

فراقش صورتي شد پيشم اندر

خيالي ديدمش مکروه و منکر

بترسيدم که ناگاهان کنارم

تهي گرداند از بستان عبهر

چو از من بگسلد کي بينمش باز

کي آيد اين گذشته رنج را بر

فرو باريد ابر از ديدگانم

بر آن خورشيد کش بالا صنوبر

همي بگريستم تا ز آب چشمم

چو روي يار من شد روي کشور

چو روي يار من شد دهر گوئي

همي عارض بشويد بآب کوثر

بکردار درفش کاوياني

بنقش وشي و کوفي سراسر

بپوشيده لباس فروديني

بيفکنده لباس ماه آذر

گل اندر بوستانان بشکفيده

بسان گلبنان باغ پر بر

تو گويي هر يکي حور بهشتي است

بدست هر يک از ياقوت مجمر

بصد گونه نگار آراسته باغ

بنقش و شي و نقش مسطر

بکاخ مير ما ماند بخوبي

گشاده بر همه آزادگان در

سحرگاهان که باد نرم جنبد

بجنباند درخت سرخ و اصفر

تو پنداري که از گردون ستاره

همي باريده بر درياي اخضر

نگار اندر نگار و لون در لون

هزاران در شده پيکر به پيکر

بزير ديبه سبز اندر آنک

ترنج سبز و زرد از بار بنگر

يکي چون حقه ي از زرّ خفچه است

يکي چون بيضه ي بيني ز عنبر

بنفشه ز ير و زير شاخ سوسن

چو بر ديباي زنگاري مزّبر

بشادروان شهر آزاد ماند

که اسکندر برو پاشيد گوهر

درخت سبز تازه شام و شبگير

که ماه از برهمي تابد بر او بر

درفش مير بوسعدست گوئي

فروزان از سرش بر تاج گوهر

بگيتي ز آب و آتش تيز تر نيست

دو جانند و دو سلطان ستمگر

ترا سيمرغ و تير گز نبايد

نه رخش جادو و زال فسونگر

گر او رفتي بجاي حيدر گرد

برزم شاه گردان عمرو و عنتر

نه ز آهن درع بايستي نه دلدل

نه سر پايانش بايستي نه مغفر

عدو را بهره از تو غل و پاوند

ولي را بهره از تو تاج و پر گر

يکي زردشت وارم آرزويست

که پيشت زند را بر خوانم از بر

در آب گرم در ماندست پايم

چو در زرفين در انگشت ازهر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید