chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابو منصور محمد دقيقي

گفتن جاماسپ انجام رزم را با گشتاسپ

چو از بلخ بامي به جيحون رسيد

سپهدار لشکر فرود آوريد

بشد شهريار از ميان سپاه

فرود آمد از اسب و بر شد بگاه

بخواند آن زمان شاه جاماسپ را

کجا رهنمون بود گشتاسپ را

سر موبدان بود و شاه ردان

چراغ بزرگان و اسپهبدان

چنان پاک تن بود و پاکيزه جان

که بودي برو آشکارا نهان

ستاره شناسي گرانمايه بود

بفرهنگ و دانش ورا پايه بود

بپرسيد ازو شاه و گفتا خداي

ترا دين به داد و پاکيزه راي

چو تو نيست اندر جهان هيچکس

جهاندار دانش ترا داد و بس

ببايدت کردن ز اختر شمار

بگويي همي مرمرا روي کار

که چون باشد آغاز و انجام جنگ

کرا بيش خواهد بد اينجا درنگ

نيامدش خوش پير جاماسپ را

بروي دژم گفت گشتاسپ را

که اي کاشکي ايزد دادگر

ندادي مرا اين خرد وين هنر

مرا گر نبودي خرد شهريار

نکردي ز من بودني خواستار

بگويم من اين ور نگويم بشاه

کند مرمرا شاه شاهان تباه

جهاندار گفتا بنام خداي

بدين نام دين آور پاک راي

بجان زرير آن نبرده سوار

بجان گرانمايه اسفنديار

که هرگز بروي تو من بد کنم

نه فرمايمت بدنه من خود کنم

تو هر چه اندرين کار بيني بگوي

که تو چاره داني و من چاره جوي

خردمند گفت: اي گرانمايه شاه

هميشه بتو تازه بادا کلاه

بدان اي نبرده کي نامجو

چو رزم آورد روي گردي بروي

بدانگه کجا بانگ و ويله کنند

تو گويي همه کوه را بر کنند

بپيش اندر آيند مردان مرد

هوا تيره گردد ز گرد نبرد

جهان بيني آنگاه گشته کبود

زمين پر ز آتش هوا پر ز دود

وزان زخم و آن گرزهاي گران

چنان پتک پولاد آهنگران

بمغز اندر افتد ترنگاترنگ

هوا پر کند ناله ي بورو خنگ

شکسته شود چرخ و گردونها

درفشان بيالايد از خونها

بسي بي پدر گشته بيني پسر

بسي بي پسر گشته بيني پدر

نخستين کي نامدار اردشير

پس شهريار آن نبرده ي دلير

بپيش افکند تازيان اسپ خويش

بخاک افکند هر که آيدش پيش

پياده کند ترک چندان سوار

کز اختر نباشد مر آنرا شمار

وليکن سر انجام کشته شود

نو نامش اندر نوشته شود

پس آزاده شيدسپ فرزند شاه

بکينش کند تيز اسپ سياه

دژم گردد و تيغ را بر کشد

بتازد بسي اسپ و مردم کشد

سرانجام بختش کند خاکسار

برهنه شود آن سر تاجدار

بيايد پس آنگاه فرزند من

ببسته ميان بر ميان بند من

ابر کين شيدسپ فرزند شاه

چو رستم بيايد ميان سپاه

بسي نامداران و گردان چين

که آن شير گرد افکند بر زمين

بسي رنج بيند برزم اندرون

شه خسروانرا بگويم که چون

درفش فروزنده ي کاويان

بيفکنده باشند ايرانيان

گرامي که بيند ز اسپ اندرون

درفش همايون پر از خاک و خون

در آيد از آن پشت اسبش بزير

بگيرد درفش و بر آرد دلير

بيک دست شمشير و ديگر درفش

بگيرد بدانجا درفش بنفش

از اين سان همي افکند دشمنان

همي بر کند جان آهرمنان

ز ناگاه دشمن بشمشير تيز

يکي دست او افکند از ستيز

گرامي بدندان بگيرد درفش

بدارد بدندان درفش بنفش

بيک دست دشمن کند ناپديد

شگفتي تر از کار او کس نديد

يکي ترک تيري زند بر برش

بخاک اندر آرد سر و افسرش

پس آزاده نستور پور زرير

به پيش افکند اسپ چون نرّه شير

چو آيد سر انجام پيروز باز

ابر دشمنان دست کرده دراز

بيايد پس آن بر گزيده سوار

پُس شهريار جهان نيو زار

از آن دشمنان بفکند شصت مرد

نماند يکي پهلوي دست برد

سر انجام ترکان بتيرش زنند

تن پيلوارش بخاک افکنند

بيايد پس آن نرّه شير دلير

نبرده سوار آنکه نامش زرير

بپيش اندر آيد گرفته کمند

نشسته ابر اسپ تازي سمند

ابا جوشن زر درخشان چو ماه

بدو اندورن خيره گشته سپاه

بگيرد ز گردان لشکر هزار

ببندد فرستد بر شهريار

بهر کجا که بنهد همان شاه روي

همي راند از خون بدخواه جوي

نه استد کس آن پهلوي شاه را

ستوه آورد شاه خرگاه را

پس افکنده بيند بزرگ اردشير

سيه گشته رخسار و تن چون زرير

بگريد بر او زار و گردد نژند

بر انگيزد آن تازي اسپ سمند

بخاقان نهد روي با خشم تيز

تو گويي نديدست هرگز گريز

چو اندر ميان بيند ارجاسپ را

ستايش کند شاه گشتاسپ را

صفت دشمنان سر بسر بر درد

ز گيتي سوي هيچکس ننگرد

همي خواند او زند زردشت را

بيزدان سپرده کيي پشت را

سرانجام گردد بر او تيره بخت

بريده شود آن گزيده درخت

بيايد يکي نام او بيدرفش

سوي نيزه دارد درفش بنفش

نيارد شدن پيش گرد گزين

نشيند براه وي اندر کمين

ببندد بر او راه چون پيل مست

يکي تيغ زهر آب داده بدست

چو شاه جهان باز گردد ز رزم

تو گويي که بيرون خرامد ز بزم

بيندازد آن ترک تيري بروي

نيارد شدن آشکارا بروي

ابر دست آن بيدرفش پليد

شود شاه آزادگان ناپديد

بترکان برد باره و زين اوي

که خواهد بجست آنزمان کين اوي

پس اين لشکر نامدار بزرگ

بدشمن در افتند چون شير و گرگ

همي برزنند اين بر آن آن برين

ز خون يلان سرخ گردد زمين

يلان را بباشد همه روي زرد

همي لرزه افتد بمردان مرد

برآيد بخورشيد گرد سپاه

نبيند کس از گرد خورشيد و ماه

فروغ سر نيزه و تير و تيغ

بتابد چنانچون ستاره ز ميغ

پس آن بيدرفش پليد سترگ

به پيش اندر آيد چو درنده گرگ

همان تيغ زهر آب داده بدست

همي تازد او باره چون پيل مست

بدست وي اندر فراوان سپاه

تبه گردد از برگزينان شاه

بيايد پس آن فرّخ اسفنديار

سپاه از پس پشت و يزدانش يار

ابر بي درفش افکند رستخيز

از او ديده پر خون و جان پر ستيز

مر او را يکي تيغ هندي زند

ز زين نيمه ي تنش زير افکند

بگيرد پس آن آهنين گرز را

بتاباند آن فرّه و برز را

بيک حمله از جايشان بگسلد

چو بگسست شان بر زمين کي هلد

بنوک سر نيزه شان برچند

تبه شان کند پاک و بپراکند

گريزد سر انجام سالار چين

از اسفنديار آن کي بآفرين

بتوران نهد روي بگريخته

شکسته دل و خونها ريخته

بيابان گذارد باندک سپاه

شود شاه پيروز و دشمن تباه

بدان اي گزيده سر خسروان

که من هرچه گفتم نباشد جز آن

نباشد ز من يک سخن بيش و کم

توزين پس مکن روي بر من دژم

من اينرا که گفتن نگفتم مگر

بفرمانت اي شاه پيروز گر

وزان پس که پرسيد فرخنده شاه

از آن ژرف دريا و تاريک چاه

نديدم که بر شاه بنهفتمي

وگرنه من اين راز کي گفتمي

چو شاه جهاندار بشنيد راز

بر آن گوشه ي تخت خسپيد باز

ز دستش بيفتاد زرّينه گرز

تو گفتي برفتش همه فرّ و برز

بروي اندر افتاد و بيهوش گشت

نگفتش سخن نيز و خاموش گشت

چو باهوش آمد شه شهريار

فرود آمد از تخت و بگريست زار

چه بايد مرا گفت شاهي و گاه

که روزم همي گشت خواهد سياه

همي رفت خواهند ماهان من

دلير و سواران و شاهان من

چه بايد مرا پادشاهي و بخت

توانايي و لشکر و تاج و تخت

که آنانکه بر من گرامي ترند

گزين سپاه اند و نامي ترند

همي رفت خواهند از پيش من

ز تن بر کنند اين دل ريش من

بجا ماسپ گفت ار چنين است کار

بهنگام رفتن سوي کار زار

نخواهم نبرده برادرم را

نسوزم دل پير مادرم را

نفرمايمش نيز رفتن برزم

سپه را سپارم بفرّخ گرزم

کيان زادگان با جوانان من

که هر يک چنانچون تن و جان من

بخوانم همه سر بسر پيش خويش

بگويم که در جنگ نايند پيش

چگونه رسد نوک تير خدنگ

زند ترک ناوک بدين کوه سنگ

خردمند گفتا بشاه زمين

که اي نيکخو شاه با آفرين

گر ايشان نباشند پيش سپاه

نهاده بسر بر ز آهن کلاه

که يارد شدن پيش گردان چين

که باز آورد فره ي پاک دين

توزين خاک برخيز و بر شوبگاه

مکن فره ي پادشاهي تباه

که حکم خدايست و زين چاره نيست

خداوند گيتي ستمکاره نيست

از اندوه خوردن نباشدت سود

کجا بودني بود اين کار بود

مکن دلت را بيشتر زين نژند

تو داد جهان آفرين کن پسند

بدادش بسي پند و بشنيد شاه

چو خورشيد گون گشت و بر شد بگاه

نشست از برگاه [و] بنهاد دل

برزم جهانجوي شاه چگل

از انديشه در چشم نامدش خواب

برزم و نبردش گرفته شتاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید