chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابو منصور محمد دقيقي

بازگشتن فرستادگان ارجاسپ با پاسخ گشتاسپ

سخن چون بسر برد شاه زمين

سپهبدش را خواند و کرد آفرين

سپردش بدو گفت بردار شان

از ايران و اين مرز بگذارشان

فرستادگان سپهدار چين

ز پيش جهاندار شاه زمين

برفتند هر دو شده خاکسار

جهاندارشان رانده و کرده خوار

از ايران فرّخ به خلخ شدند

وليکن به خلخ نه فرّخ شدند

چو از دور ديدند ايوان شاه

زده بر سرش بر درفش سياه

فرود آمدند از چنده ستور

شکسته دل و چشمها گشته کور

پياده برفتند تا پيش اوي

سيه پاکشان جامه و زرد روي

بدادند پس نامه ي شهريار

بپاسخ نوشته زرير سوار

بفرمود خواندش دبيرانش را

ز توران جوانان و پيرانش را

دبيرانش را گفت نامه نخست

سراسر بخوانيد بر من درست

دبيرش سر آن نامه را برگشاد

بخواندش بر آن شاه پيغو نژاد

نوشته در آن نامه ي شهريار

سر آهنگ مردان نبرده سوار

رسيد آن نوشته فرومايه وار

که بنوشته بودي بر شهريار

شنيديم ما آن سخنها کجا

نبودي تو مر گفتنش را سزا

نه بنوشتني بد نه بنمودني

نه بر خواندني بد نه اشنودني

چنين گفته بودي تو تا چند گاه

سوي کشور خرّم آرم سپاه

نه دو ماه بايد همي نه چهار

که ما خود بياريم شيران کار

تو بر خويشتن بر ميفزاي رنج

که ما خود گشاديم درهاي گنج

بياريم گردان هزاران هزار

همه کار ديده همه نامدار

همه ايرجي زاده ي پهلوي

نه افراسيابي و نه پيغوي

همه شاه چهرو همه ماه روي

همه راست بالا همه راست گوي

همه از در پادشاهي و گاه

همه از در گنج و تاج و سپاه

همه نيزه داران و شمشير زن

همه لشکر آراي و لشکر شکن

همه نيزه بر دست و باره بزين

نبشته همه نام من بر نگين

همه دين پذير و همه هوشيار

همه از درياره و گوشوار

چو دانند کم کوس بر پيل بست

سم اسب ايشان کند کوه پست

جهانشان نه فرسوده از رنج و آز

همه شير گير و همه رزم ساز

چو جوشن بپوشند روز نبرد

ز چرخ برين بگذرانند گرد

بزين اندرون گشته چون کوه سخت

کند تيغشان کوهرا لخت لخت

از ايشان دو گرد گزيده سوار

زرير سپهدار و اسفنديار

چو ايشان بپوشند از آهن قباي

بخور شيد و ماه اندر آرند پاي

چو بر گردن آرند کوبنده گرز

همي تابد از گرزشان فرّ و برز

چو ايشان بيايند پيش سپاه

ترا کرد بايد بايشان نگاه

بخورشيد مانند با تاج و تخت

همي تابد از چهرشان فرّ و بخت

چنينم گوانند و اسپهبدان

گزيده پسنديده ام موبدان

تو جيحون مينبار هرگز بمشک

که من برگشايم در گنج خشک

بروز نبرد ار خواهد خداي

برزم اندر آرم سرت زير پاي

چو سالار از اينگونه نامه بخواند

فرود آمد از تخت و خيره بماند

سپهبدش را گفت فردا بگاه

بخوان از همه پادشاهي سپاه

تگينان لشکر گزينان چين

برفتند هر سو بتوران زمين

برادر بد او را دو آهرمنان

يکي کهرم و ديگر انديرمان

بدادند شان کوس و پيل و درفش

بياراسته سرخ و زرد و بنفش

بديشان ببخشيد سيصد هزار

گوان گزيده نبرده سوار

در گنج بگشاد و روزي بداد

بزد ناي رويين بنه بر نهاد

سبک خواند کهرم برادرش را

بدو داد يک دست لشکرش را

به انديرمان داد دست دگر

خود اندر ميانه ببستش کمر

يکي ترک بدنام او گرگسار

گذشته برو بر بسي روزگار

سپه را بدو داد اسپهبدي

تو گفتي نداند همي جز بدي

ز آهرمن بد کنش بُد بتر

بچنگ اندرون بُد سلاحش تبر

شب و روز کارش بدي سوختن

همان نام باد افرهي توختن

برادرش را آنکه بد بيدرفش

بدادش يکي گرگ پيکر درفش

يکي نام بودش خشاش دلير

پياده برفتي بر نرّه شير

سپه ديده بان کردش و پيشرو

درفشش کشيدند و شد پيش گو

يکي ترک بد نام او هوش ديو

بساقه فرستاد ترکان خديو

نگهدار گفتا تو پشت سپاه

گر از ما کسي باز گردد ز راه،

هم آنجا که بينيش بر جاي کش

نگر تا بداري بدين کارهش

دگر بود ترکي و نامش تبه

بدو گفت مي دار قلب سپه

بدينسان همي رفت با تيز خشم

پر از خون شده دل، پر از آب چشم

همي کرد غارت همي سوخت کاخ

درختان همي کاندبا بيخ و شاخ

در آورد لشکر به ايران زمين

شه کافر، آن دل بر آگنده کين

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید