چو پرداخت از نامه دستور شاه
بپيش همه مهتران سپاه
فرازش نورديد کردش نشان
بدادش بدان جادو بد نشان
بخواند آن زمان نزد خود نام خواست
دگر بيدرفش آنکه او نام خواست
که گشتاسپ لهراسپ شه را بگوي
کز اينشان چه ريزي همي آبروي
گر اين گفت من سر بسر بشنوي
بدان پير بادين بدنگروي
بياري بسوزي ورا پيش خويش
دگر باره تازه کني کيش خويش
گر آهرمنست اوونا سازگار
بدستور گويش ورا پيشم آر
همه موبدان وردان را بخوان
بآيين ايشان بياراي خوان
بفرماي تا پيش ايشان دبير
بخواند مر اين نامه ي دلپذير
بزردشت گويد که اينرا جواب
به ارجاسپ بنويس هم در شتاب
بياور تو حجت بر اين دين خويش
که تا من کشم وي از کين خويش
چو برهان ببينم بدو بگروم
وگر بيهنده باشد آن نشنوم
بچيري که گويد بپيشت دروغ
نگر تا نگيرد دلت زان فروغ
ز من بشنو اين راست نيکو سخن
تو بر پادشا پادشاهي مکن
نگر تا نداري و را راست گوي
که اينرا نبينم همي آب روي
بجز زرق چيزي ندارد بمشت
بس است اينکه گويد منم زردهشت
نگونش همي زنده بردار کن
مگويش از آن نيز با کس سخن
فرستادگانرا بره کرد زود
شتابيد گفتا بمانند دود
بهمراهشان کرد سيصد سوار
همه جنگجويان خنجر گذار
بفرمودشان گفت بخرد بويد
بايوان او با هم اندر شويد
چو او را ببينيد بر تخت و گاه
کنيد آن زمان خويشتن را دو تا
بر آيين شاهان نمازش بريد
بپيش و پس تخت او منگريد
چو هر دو نشينيد در پيش اوي
سوي تاج دارنده داريد روي
بگوييد پيغام فرّخش را
ازو گوش داريد پاسخش را
چو پاسخش را سر بسر بشنويد
زمين را ببوسيد و بيرون شويد
شد از پيش او کينه ور بيدرفش
سوي بلخ بامي کشيدش درفش
ابا يار او خيره سر «نام خواست»
کزو بفکند آنکه او نام خواست
چو از شهر توران ببلخ آمدند
بدرگاه او بر پياده شدند
پياده برفتند تا پيش اوي
بدان آستانه نهادند روي
چو رويش بديدند بر گاه بر
چو خورشيد تابنده بر ماه بر
نيايش نمودند چون بندگان
به پيش کي آن شاه فرخندگان
بدادندش آن نامه ي خسروي
نوشته بر او آن خط پيغوي
چو شاه جهان نامه را باز کرد
بر آشفت و پيچيدن آغاز کرد
بخواند آن گرانمايه جاماسپ را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را
گزينان ايران و اسپهبدان
مهان جهان ديده و موبدان
بخواند آنزمان چاکري پيش خويش
بياورد استا و بنهاد پيش
پيمبرش را خواند و موبدش را
زرير گزيده سپهبدش را
زرير سپهبد برادرش بود
که سالار گردان لشکرش بود
جهان پهلوان بود آن روزگار
که کودک بُد اسفنديار سوار
پناه جهان بود و پشت سپاه
سپهدار لشکر نگهدار شاه
جهان از بدان ويژه او داشتي
برزم اندرون نيزه او داشتي
چنين گفت گشتاسپ با مهتران
بزرگان ايران و گند آوران
که ارجاسپ سالار ترکان و چين
يکي نامه کردست زي من چنين
بديشان نمود آن سخنهاي زشت
که نزديک او شاه توران نوشت
چه بينيد گفتا بدين اندرون
چو گوييد و فرجام اين کار چون
چه ناخوش بود دوستي با کسي
که مايه ندارد ز دانش بسي
من از تخمه ي ايرجم پاک زاد
وي از تخمه ي تور جادو نژاد
چگونه بود در ميان آشتي
وليکن مرا بود پنداشتي
کسي کش بود راي نيکو بسي
سخن گفت بايدش با هر کسي