chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابو منصور محمد دقيقي

نامه نوشتن ارجاسپ گشتاسپ را

بر اين ايستادند گردان چين

دو تن نيز کردند از ايشان گزين

يکي نام او بيدرفش بزرگ

گوي پير جادو ستيهنده گرگ

دگر جادوي نام او نام خواست

که هر گز دلش جز تباهي نخواست

يکي نامه بنوشت خوب و هُژير

سوي نامور خسرو دين پذير

نخستين بنام خداي جهان

شناسنده ي آشکار و نهان

نبشتم من اين نامه ي شاهوار

چنانچون بود در خور شهريار

سوي گرد گشتاسپ شاه زمين

سزاوار گاه آن کي بافرين

گزين و مهين پور لهراسپ شاه

خداوند کيهان نگهدار گاه

از ارجاسپ سالار گردان چين

سوار جهانگير و گرد گزين

نبشت اندر آن نامه ي خسروي

يکي آفرين بر خط پهلوي

که اي نامور شهريار جهان

فروزنده ي تاج شاهنشهان

سرت سبز باد و تن و جان درست

مبادت کياني کمرگاه سست

شنيدم که راهي گرفتي تباه

بخود روز روشن بکردي سياه

بيامد يکي پير مردم فريب

ترا دل پر از بيم کرد و نهيب

سخن گفت از دوزخ و از بهشت

بدلت اندرون تخم زفتي بکشت

تو او را پذيرفتي و دينش را

بياراستي راه و آيينش را

بيفکندي آيين شاهان خويش

بزرگان گيتي که بودند پيش

تبه کردي آن پهلوي کيش را

چرا ننگريدي پس و پيش را

تو فرزند آني که فرخنده شاه

بدو داد تاج از ميان سپاه

ترا بر گزيد از گزينان خويش

ز جمشيديان مرا ترا داشت پيش

چنان همچو کيخسرو کينه جوي

ترا بيش بود از کيان آب روي

بزرگي و شاهي و فرخندگي

توانائي و فرّ و زيبندگي

درفشان و پيلان آراسته

بسي لشکر و گنج پر خواسته

همه بودت اي نامور شهريار

همه مهتران مرترا دوستدار

همه تافتي بر جهان يکسره

چو اردي بهشت آفتاب از بره

ز گيتي ترا داد شاهي خداي

بسي مهتران پيش تو بر بپاي

نکردي خداي جهان را سپاس

نبودي بدين پروري ره شناس

از آن پس که ايزد ترا شاه کرد

يکي پير جادوت بيراه کرد

چو آگاهي از تو سوي من رسيد

بروز سپيدم ستاره بديد

نوشتم من اين نامه ي دوست وار

که هم دوست بودمت هم نيک يار

چو نامه بخواني سرو تن بشوي

فريبنده را نيز منماي روي

مر آن بند را از ميان باز کن

بشادي مي روشن آغاز کن

ميفکن تو آيين شاهان خويش

بزرگان گيتي که بودند پيش

ارايدونکه بپذيري اين نيک پند

ز ترکان بجانت نيايد گزند

زمين کشاني و ترکان و چين

ترا باشد آن همچو ايران زمين

ترا بخشم اين بي کران گنجها

که آورده ام گرد با رنجها

نکو رنگ اسبان با سيم و زر

به استامها در نشانده گهر

غلامان فرستمت با خواسته

نگاران با جعد آراسته

ورايدونکه نپذيري اين پند من

بسايي گران آهنين بند من

بيايم پس نامه تا يک دو ماه

کنم سر بسر کشورت را تباه

بيارم سپاهي ز ترکان و چين

که بنگاهشان بر نتابد زمين

بينبارم اين رود جيحون بمشک

بمشک آب دريا کنم پاک خشک

بسوزم نگاريده کاخ ترا

ز بن بر کنم بيخ و شاخ ترا

زمينت بسوزم سراسر بدم

سپاهت بناوک بدوزم بهم

از ايرانيان هر که باشند پير

کشان بند کردن نباشد هژير

از ايشان نيايد فزوني بها

کنمشان همه سرز گردن جدا

زن و کودکان را بيارم ز پيش

کنمشان همه بنده در شهر خويش

زمينتان همه پاک ويران کنم

ز بيخش درختان همه بر کنم

بگفتم همه گفتني سر بسر

تو ژرف اندر اين پند نامه نگر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید