chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

حکایت: شنیدم که وقتی گدا زاده ای

شنیدم که وقتی گدا زاده ای

نظر داشت با پادشا زاده ای

همی رفت و می پخت سودای خام

خیالش فرو برده دندان به کام

ز میدانش خالی نبودی چو میل

همه وقت پهلوی اسبش چو پیل

دلش خون شد و راز در دل بماند

ولی پایش از گریه در گل بماند

رقیبان خبر یافتندش ز درد

دگر باره گفتندش اینجا مگرد

دمی رفت و یاد آمدش روی دوست

دگر خیمه زد بر سر کوی دوست

غلامی شکستش سر و دست و پای

که باری نگفتیمت ایدر میای

دگر رفت و صبر و قرارش نبود

شکیبایی از روی یارش نبود

مگس وارش از پیش شکر بجور

براندندی و بازگشتی بفور

کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ

عجب صبرداری تو بر چوب و سنگ!

بگفت این جفا بر من از دست اوست

نه شرطیست نالیدن از دست دوست

من اینک دم دوستی می زنم

گر او دوست دارد وگر دشمنم

ز من صبر بی او توقع مدار

که با او هم امکان ندارد قرار

نه نیروی صبرم نه جای ستیز

نه امکان بودن نه پای گریز

مگو زین در بارگه سر بتاب

وگر سر چو میخم نهد در طناب

نه پروانه جان داده در پای دوست

به از زنده در کنج تاریک اوست؟

بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟

بگفتا به پایش درافتم چو گوی

بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟

بگفت این قدر نبود از وی دریغ

مرا خود ز سر نیست چندان خبر

که تاجست بر تارکم یا تبر

مکن با من ناشکیبا عتیب

که در عشق صورت نبندد شکیب

چو یعقوبم ار دیده گردد سپید

نبرم ز دیدار یوسف امید

یکی را که سر خوش بود با یکی

نیازارد از وی به هر اندکی

رکابش ببوسید روزی جوان

برآشفت و برتافت از وی عنان

بخندید و گفتا عنان برمپیچ

که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ

مرا با وجود تو هستی نماند

به یاد توام خودپرستی نماند

گرم جرم بینی مکن عیب من

تویی سر برآورده از جیب من

بدان زهره دستت زدم در رکاب

که خود را نیاوردم اندر حساب

کشیدم قلم بر سر نام خویش

نهادم قدم بر سر کام خویش

مرا خود کشد تیر آن چشم مست

چه حاجت که آری به شمشیر دست؟

تو آتش به نی در زن و درگذر

که نه خشک در بیشه ماند نه تر

شنیدم که بر لَحن خنیاگری

به رقص اندر آمد پری پیکری

ز دلهای شوریده پیرامنش

گرفت آتش شمع در دامنش

پراکنده خاطر شد و خشمناک

یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟

تو را آتش ای یار دامن بسوخت

مرا خود به یکباره خرمن بسوخت

اگر یاری از خویشتن دم مزن

که شرکست با یار و با خویشتن

کسانی که آشفته ی دلبرند

بری از غم خویش و از دیگرند

چنین دارم از پیر داننده یاد

که شوریده ای سر به صحرا نهاد

پدر در فراقش نخورد و نخفت

پسر را ملامت بکردند و گفت

از آنگه که یارم کس خویش خواند

دگر با کسم آشنایی نماند

به حقش که تا حق جمالم نمود

دگر هرچه دیدم خیالم نمود

نشد گم که روی از خلایق بتافت

که گم کرده ی خویش را باز یافت

پراکندگانند زیر فلک

که هم دد توان خواندشان هم ملک

زیاد ملک چون ملک نارمند

شب و روز چون دد ز مردم رمند

قوی بازوانند کوتاه دست

خردمند شیدا و هشیار مست

گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز

گه آشفته در مجلسی خرقه سوز

نه سودای خودشان، نه پروای کس

نه در کنج توحیدشان جای کس

پریشیده عقل و پراکنده هوش

ز قول نصیحتگر آکنده گوش

به دریا نخواهد شدن بط غریق

سمندر چه داند عذاب حریق؟

تهیدست مردان پر حوصله

بیابان نوردان بی قافله

عزیزان پوشیده از چشم خلق

نه زنار داران پوشیده دلق

ندارند چشم از خلایق پسند

که ایشان پسندیده حق بسند

پر از میوه و سایه ور چون رزند

نه چون ما سیه کار و ازرق رزند

بخود سر فرو برده همچون صدف

نه مانند دریا برآورده کف

نه مردم همین استخوانند و پوست

نه هر صورتی جان معنی دروست

نه سلطان خریدار هر بنده ایست

نه در زیر هر ژنده ای زنده ایست

اگر ژاله هر قطره ای در شدی

چو خرمهره بازار از او پر شدی

چو غازی به خود بر نبندند پای

که محکم رود پای چوبین ز جای

حریفان خلوت سرای الست

به یک جرعه تا نفخه ی صور مست

به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ

که پرهیز و عشق آبگینست و سنگ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید