chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

شنیدم که در وقت نزع روان

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش

نه دربند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس

چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند

شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار

که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت

درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش

اگر جاده ای بایدت مستقیم

ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی

به امید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی

در اقلیم و ملکش بنه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار

به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند

که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست

در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر پای بندی رضا پیش گیر

وگر یکسواری سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه

که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس

ازآن کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب

که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور

بزرگان رسند این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت

که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش

که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی

کزو نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت

برآن باش تا هرچه نیت کنی

نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای

که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر

کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود

بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن

نه چندان که آه دل پیرزن

چراغی که بیوه زنی برفروخت

بسی دیده باشی که شهری بسوخت

ازان بهره ورتر در آفاق نیست

که در ملکرانی بانصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش

ترحم فرستند بر تربتش

بدو نیک مردم چو می بگذرند

همان به که نامت به نیکی برند

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید