chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

سبب نظم کتاب

در اقصای گیتی بگشتم بسی

بسر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه ای یافتم

چو پاکان شیراز خاکی نهاد

ندیدم که رحمت برین خاک باد

تولای مردان این پاک بوم

برانگیختم خاطر از شام و روم

دریغ آمدم زان همه بوستان

تهیدست رفتن بر دوستان

بدل گفتم از مصر قند آورند

بر دوستان ارمغانی برند

مرا گر تهی بود از آن قند دست

سخنهای شیرین تر از قند هست

نه قندی که مردم بصورت خورند

که ارباب معنی به کاغذ برند

چو این کاخ دولت بپرداختم

بر او ده در از تربیت ساختم

یکی باب عدل است و تدبیر و رای

نگهبانی خلق و ترس خدای

دوم باب احسان نهادم اساس

که محسن کند فضل حق را سپاس

سوم باب عشقست و مستی و شور

نه عشقی که بندند بر خود بزور

چهارم تواضع، رضا پنجمین

ششم ذکر مرد قناعت گزین

به هفتم در از عالم تربیت

به هشتم در از شکر بر عافیت

نهم باب توبه است و راه صواب

دهم در مناجات و ختم کتاب

به روز همایون و سال سعید

به تاریخ فرخ میان دو عید

ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج

که پر در شد این نامبردار گنج

بماندست با دامنی گوهرم

هنوز از خجالت به زانو سرم

که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست

درخت بلندست در باغ و پست

الا ای خردمند پاکیزه خوی

خردمند نشنیده ام عیب جوی

قبا گر حریرست و گر پرنیان

بناچار حشوش بود در میان

تو گر پرنیانی نیابی مجوش

کرم کار فرما و حشوم بپوش

ننازم به سرمایه ی فضل خویش

به دریوزه آورده ام دست پیش

شنیدم که در روز امید و بیم

بدان را به نیکان ببخشد کریم

تو نیز ار بدی بینیم در سخن

به خلق جهان آفرین کار کن

چو بیتی پسند آیدت از هزار

به مردی که دست از تعنت بدار

همانا که در پارس انشاء من

چو مشکست بی قیمت اندر ختن

چو بانگ دهل هولم از دور بود

به غیبت درم عیب مستور بود

گل آورد سعدی سوی بوستان

بشوخی و فلفل به هندوستان

چو خرما به شیرینی اندوده پوست

چو بازش کنی استخوانی در اوست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید