chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۲

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۲

طي شود در يک نفس آغاز و انجام حيات

شعله ي جواله باشد گردش جام حيات

مهلت از نوکيسه جستن از خرد دورست دور

چون سبکروحان بده پيش از طلب وام حيات

محو گردد در نظر وا کردني مد شهاب

دل منه چون غافلان بر طول ايام حيات

چون لب پيمانه مي بوسد لب شمشير را

هر که مي سازد دهاني تلخ از جام حيات

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۳

عالمي را روي شرم آلود او ديوانه ساخت

شمع در فانوس کار يک جهان پروانه ساخت

نغمه سنجان چمن را شور من ديوانه ساخت

برگ گل را شعله آواز من پروانه ساخت

جوهر عشق آن زمان بر خلق ظاهر شد که حسن

ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه ساخت

از تنور گرم نتوان نان خود را خام برد

گرمي هنگامه طفلان مرا ديوانه ساخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۴

از چه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت

شد عزيز آن کس که يوسف را ز پيراهن شناخت

رخنه دل کرد بر من جسم را ماتم سرا

خانه زندان شد به هر مرغي که او روزن شناخت

بينش ظاهر به کنه روح نتواند رسيد

چون مسيحا را تواند ديده سوزن شناخت؟

کفر و دين و روز و شب در عالم حيرت يکي است

در بلا افتاد هر کس دوست از دشمن شناخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۵

روي گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت

داغ سوداي تو هم دلهاي پر غم را نواخت

حسن را باغ و بهاري همچو چشم پاک نيست

ماند دايم تازه رو هر گل که شبنم را نواخت

مي تواند داد سامان کار ما آشفتگان

آن که از دست نوازش زلف پر خم را نواخت

شوربختي گشت شيرين در نظر عشاق را

کعبه با آن منزلت روزي که زمزم را نواخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۶

هر که را اينجا به سيلي آسمان خواهد نواخت

در کنار مرحمت، در آن جهان خواهد نواخت

باغبان در نوبهاران گوشمالي مي دهد

نغمه سنجي را که در فصل خزان خواهد نواخت

قطره ما را ز چشم انداخت گر ابر بهار

در کنار لطف، بحر بيکران خواهد نواخت

مي زند برق فنا بر خرمن ما خويش را

تا به برگ کاه ما را کهکشان خواهد نواخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۷

دست و پا بسيار زد تا عشق ما را پاک سوخت

شعله خونها خورد تا اين هيزم نمناک سوخت

بيگناه است آسمان در تيره بختيهاي ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

موج آب زندگاني مي زند در زير خاک

رشته جاني کزان رخسار آتشناک سوخت

شاهراه دوزخ سوزان، رگ خامي بود

امن شد از سوختن هر کس که اينجا پاک سوخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۸

آن که رنگ خط به رخسارش ز مشک ناب ريخت

خار در پيراهن خورشيد عالمتاب ريخت

چون شفق رنگين ز روي خاک مي خيزد غبار

غمزه او بس که خون خلق را چون آب ريخت

مي توان صد نامه انشا کرد از راه نگاه

شبنم بيدرد اگر در گوش گل سيماب ريخت

تا چه خونها در دل مردم به بيداري کند

چشم مخموري که خون عالمي در خواب ريخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۲۹

کوته انديشي که گل در خوابگاه يار ريخت

يوسف گل پيرهن را در گريبان خار ريخت

هر که رنگ آرزو در سينه افگار ريخت

يوسف گل پيرهن را در گريبان خار ريخت

کرد خط سبز را زلف سياهش جانشين

وقت رفتن زهر خود را عاقبت اين مار ريخت

عاشقان هم بر بساط ناز جولان مي کنند

بس که ناز از جلوه آن سرو خوش رفتار ريخت

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۲

۹۳۰

باده تلخي که از بويش دل منصور ريخت

عشق آتشدست در مغز من پرشور ريخت

از لب خاموش من مهر خموشي برنداشت

باده تلخي که نقش از کاسه منصور ريخت

مشت خاک ما چه باشد پيش شوخيهاي حسن؟

اين همان برق است کز يک نوشخندش طور ريخت

گفتگوي عشق با اهل خرد حيف است حيف

اين جواهر سرمه را نتوان به چشم کور ريخت

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید