ای شب، شادی همیشه، شادآ شادآ
عمرت بدرازای قیامت بادا
در یاد من آتشیست از صورت دوست
ای غصّه، اگر تو زهره داری یادآ
هان ای سفری، عزم کجایست؟ کجا؟
هرجا که روی نشسته ی در دل ما
چندان غم دریاست ترا چون ماهی
کافشاند لب خشک تو درّ دریا
خود را بحیل در افکنم مست آنجا
تا بنگرم آن جان و جهان هست آنجا
یا پای رساندم بمقصود و مراد
یا سر بنهم همچو دل از دست آنجا
آواز ترا طبع دل ما بادا
اندر شب و روز شاد و گویا بادا
آواز تو گر خسته شود، خسته شویم
آواز تو چون نای شکرخا بادا
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصّه ی هر چیز خوریم
چون مست شدیم، هرچه بادا بادا
گر عمر بشد، عمر دگر داد خدا
گر عمرِ فنا نماند، نک عمرِ بقا
عشق آب حیاتست، درین آب درآ
هر قطره ازین، بحر حیاتیست جدا
افسوس که بیگاه شد و ما شیدا
در دریایی، کناره اش نا پیدا
کشتی و شب و غمام و ما می رانیم
در بحر خدا، بفضل و توفیق خدا
دیدم در خواب ساقئ زیبا را
بر دست گرفته ساغر صهبا را
گفتم بخیالش که: «غلام اویی
شاید که بجای خواجه باشی ما را»
این آتش عشق می پزاند ما را
هر شب بخرابات کشاند ما را
با اهل خرابات نشاند ما را
تا غیر خرابات نداند ما را