ای دل عبث مخور غم دنیا را
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانه ی رسوا را
این دشت خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
ادامه شعرای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانه ی رسوا را
این دشت خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
ادامه شعرکار مده نفس تبه کار را
در صف گل جا مده این خار را
کشته نکودار که موش هوی
خورده بسی خوشه و خروار را
چرخ و زمین بنده ی تدبیر تست
بنده مشو درهم و دینار را
همسر پرهیز نگردد طمع
با هنر انباز مکن عار را
ادامه شعررهائیت باید رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگی پاک جانرا
بسر برشو این گنبد آبگون را
بهم بشکن این طبل خالی میانرا
گذشتنگه است این سرای سپنجی
برو باز جو دولت جاودانرا
زهر باد چون گرد منما بلندی
که پست است همت بلند آسمانرا
ادامه شعریکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
بگفت ای بیخبر مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی
که گردونها و گیتی هاست ملک آن جهانی را
چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان
مپیچ اندر میان خرقه این یاقوت کانی را
مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری
به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
ادامه شعرشالوده ی کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست
ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلابست
افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شابست
ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گریک سر آبست، صد سرابست
ادامه شعرآنکس که چو سیمرغ بی نشانست
از رهزن ایام در امانست
ایمن نشد از دزد جز سبکبار
بر دوش تو این بار بس گرانست
اسبی که تو را می برد به یک عمر
بنگر که بدست که اش عنانست
مردم کشی دهر، بی سلاح است
غارتگری چرخ، ناگهانست
ادامه شعرای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
ادامه شعردل اگر توشه و توانی داشت
در ره عقل کاروانی داشت
دیده گر دفتر قضا می خواند
ز سیه کاریش امانی داشت
رهزن نفس را شناخته بود
گنجهایش نگاهبانی داشت
کشت و زرعی به ملک جان می کرد
بی نیاز از جهان، جهانی داشت
ادامه شعرعاقل از کار بزرگی طلبید
تکیه بر بیهده گفتار نداشت
آب نوشید چو نوشابه نیافت
درم آورد چو دینار نداشت
بار تقدیر به آسانی برد
غم سنگینی این بار نداشت
با گرانسنگی و پاکی خو کرد
همنشینان سبکسار نداشت
ادامه شعراى گل، تو ز جمعيت گلزار، چه ديدى
جز سرزنش و بد سرى خار، چه ديدى
اى لعل دل افروز، تو با اين همه پرتو
جز مشترى سفله به بازار چه ديدى
رفتى به چمن، ليك قفس گشت نصيبت
غير از قفس، اى مرغ گرفتار، چه ديدى
ادامه شعرما نيز در ديار حقيقت، توانگريم
كالاى ما چو وقت رسد، كارهاى ماست
ما روى خود ز راه سعادت نتافتيم
پيران ره، به ما ننمودند راه راست
ادامه شعراز غبار فكر باطل، پاك بايد داشت دل
تا بداند ديو، كاين آیينه جاى گرد نيست
مرد پندارند پروين را، چه برخى ز اهل فضل
اين معما گفته نيكوتر، كه پروين مرد نيست
ادامه شعرگر شمع را ز شعله رهائى است آرزو
آتش چرا به خرمن پروانه مي زند
سرمست، اى كبوترك ساده دل، مپر
در تيه آز، راه تو را دانه مي زند
ادامه شعربى رنج، زين پياله كسى مى نمی خورد
بى دود، زين تنور به كس نان نمي دهند
تيمار كار خويش تو خودخور، كه ديگران
هرگز براى جرم تو، تاوان نمي دهند
ادامه شعرخيال آشنائى بر دلم نگذشته بود اول
نمي دانم چه دستى طرح كرد اين آشنائى را
ادامه شعربكوش و دانشى آموز و پرتوى افكن
كه فرصتى كه تورا داده اند، بى بدل است
ادامه شعردل پاكيزه، به كردار بد آلوده مكن
تيرگى خواستن، از نور گريزان شدن است
ادامه شعر