بسمالله الرحمن الرحيم
هست کليد در گنج حکيم
فاتحه فکرت و ختم سخن
نام خدايست بر او ختم کن
پيش وجود همه آيندگان
بيش بقاي همه پايندگان
سابقه سالار جهان قدم
مرسله پيوند گلوي قلم
اي همه هستي زتو پيدا شده
خاک ضعيف از تو توانا شده
زيرنشين علمت کاينات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستي تو صورت پيوند ني
تو بکس و کس بتو مانند ني
آنچه تغير نپذيرد توئي
وانکه نمردست و نميرد توئي
اي به ازل بوده و نابوده ما
وي به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنيبت کش فرمان تست
سفت فلک غاشيه گردان تست
حلقه زن خانه به دوش توايم
چون در تو حلقه به گوش توايم
داغ تو داريم و سگ داغدار
مينپذيرند شهان در شکار
تخته اول که الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حي را کالف اقليم داد
طوق ز دال و کمر از ميم داد
لاجرم او يافت از آن ميم و دال
دايره دولت و خط کمال
بود درين گنبد فيروزه خشت
تازه ترنجي زسراي بهشت
نيم شبي کان ملک نيمروز
کرد روان مشعل گيتي فروز
نه فلک از ديده عماريش کرد
زهره و مه مشعله داريش کرد
کرد رها در حرم کاينات
هفت خط و چار حد و شش جهات
روز شده با قدمش در وداع
زامدنش آمده شب در سماع
شمسه نه مسند هفت اختران
ختم رسل خاتم پيغمبران
احمد مرسل که خرد خاک اوست
هر دو جهان بسته فتراک اوست
تازهترين سنبل صحراي ناز
خاصهترين گوهر درياي راز
سنبل او سنبله روز تاب
گوهر او لعل گر آفتاب
اي تن تو پاکتر از جان پاک
روح تو پرورده روحي فداک
نقطه گه خانه رحمت توئي
خانه بر نقطه زحمت توئي
راهروان عربي را تو ماه
ياوگيان عجمي را تو راه
ره به تو يابند و تو ره ده نهاي
مهتر ده خود تو و در ده نهاي
اي مدني برقع و مکي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب
گر مهي از مهر تو موئي بيار
ور گلي از باغ تو بوئي بيار
منتظرانرا به لب آمد نفس
اي ز تو فرياد به فريادرس
سوي عجم ران منشين در عرب
زرده يس روز اينک و شبديز شب
اي گهر تاج فرستادگان
تاج ده گوهر آزادگان
هر چه زبيگانه وخيل تواند
جمله در اين خانه طفيل تواند
اول بيت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافيه آخر نشست
اين ده ويران چو اشارت رسيد
از تو و آدم به عمارت رسيد