chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۵

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

اي ز ياد لعل ميگون تو کام جان...

اي ز ياد لعل ميگون تو کام جان لذيذ

در فراقت در دل شبهاي تار افغان لذيذ

گر چه در شيريني لذت مثل آمد نبات

حاش لله کان بود همچون لب جانان لذيذ

از در و ديوار جانان حسن مي ريزد تمام

زان زليخا را بود نظاره ي زندان لذيذ

بردن نام خدنگت کام جان شيرين کند

تير مژگان ترا از بس بود پيکان لذيذ

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ

قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ

که نيست در خور گفتار عشق هر کاغذ

به ساده لوحي من روزگار مي خندد

که پيش برق حوادث کنم سپر کاغذ

رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد

که مهر خوب نگيرد نگشته تر کاغذ

کنم ز مشق جنونش سياه در يک روز

شود سراسر روي زمين اگر کاغذ

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

ز شور عشق مرا شد دل خراب لذيذ...

ز شور عشق مرا شد دل خراب لذيذ

که مي شود، چو نمکسود شد کباب لذيذ

به کام نشأه شناسان شيوه ي معشوق

بود چو تلخي مي تلخي عتاب لذيذ

ز خط به خوردن خون چشم يار مايل شد

که در بهار به مستان بود شراب لذيذ

مدار از دل من تيغ آبدار دريغ

که هست بر جگر تشنه همچو آب لذيذ

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

از حب جاه، خواري دنيا شود لذيذ...

از حب جاه، خواري دنيا شود لذيذ

از ذوق نشأه تلخي صهبا شود لذيذ

از طفل مشربي است که در کام ناقصان

اين ميوه هاي خام تمنا شود لذيذ

خوش کن به شور عشق دهن تاچو ماهيان

در مشرب تو تلخي دريا شود لذيذ

ديوانه شو که سنگ ملامتگران ترا

درکام همچو ميوه ي طوبي شود لذيذ

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

چندان که خواب صبح بود بر جوان...

چندان که خواب صبح بود بر جوان لذيذ

بيداري شب است به صاحبدلان لذيذ

پيکان آبدار تو چون ميوه ي بهشت

گرديده است زخم مرا در دهان لذيذ

هست از طعام لذت اطعام بيشتر

بر ميزبان خورش شود از ميهمان لذيذ

از باده ي جنون سر هر کس که گرم شد

سنگ ملامت است چو رطل گران لذيذ

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار...

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار

در سواري مي رسد فيض نگين نامدار

همت دريادلان ظاهر به دولت مي شود

در بلندي گوهر افشان مي شود ابر بهار

برگ را در برگريز از خودفشاندن جود نيست

درهم و دينار را در زندگاني کن نثار

از زر و گوهر تهي چشمان نمي گردند سير

نقش، جوي خشک باشد در عقيق آبدار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

آب گوهر از تهي چشمان نمي شويد...

آب گوهر از تهي چشمان نمي شويد غبار

نقش، جوي خشک باشد در عقيق آبدار

هست در دست فلاخن نبض سر گردانيم

چون رگ سنگ است در دستم عنان اختيار

شش جهت ار پنجه ي شيرست بر من تنگتر

گشته جوي شير بر تن استخوانم از فشار

نه ز کار خود، نه از مردم گشايم عقده اي

برده است آزادگي چون سرو دستم را ز کار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

برد دستم رابياض گردن جانان ز ک...

برد دستم رابياض گردن جانان ز کار

دست را سازد بياض خوش قلم بي اختيار

از بياض گردن او در نظرها شد عزيز

بود اگر حکم بياضي پيش از بي اعتبار

چون چراغ صبحدم خورشيد مي لرزد به جان

تا بياض گردن سيمين او شد آشکار

عاشقان را از تماشاي بهشت وجوي شير

کرد مستغني بياض گردن آن گلعذار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۵

زخم را آماده شو چون شد مساعد ر...

زخم را آماده شو چون شد مساعد روزگار

کزکجي بيش است عيب راستي در تيرمار

مي زند ناخن به داغ عشق،سير لاله زار

شاخ وبرگي مي دهد ديوانگي را نو بهار

در بياباني که مارا مي دواند شور عشق

کوهکن با بيستون طفلي بود دامن سوار

پير کنعان ار نظر بازي ندارد شکوه اي

پاکبازست از پشيماني حريف اين قمار

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید